شوقات: قصه و افسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

خاطرات پیشکسوت عکاسی اراک به چاپ می رسد

یوسف نیک فام پژوهشگر و نویسنده در پی انجام پژوهش «تاریخ شفاهی عکاسی در اراک» دومین گفت‌وگو از این مجموعه را با محمدعلی داوری انجام داد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)-منطقه مرکزی، محمدعلی داوری با بیش از 60 سال سابقه عکاسی، یکی از استادان پیشکسوت عکاسی در اراک است که از حدود 13 سالگی به عنوان شاگرد در عکاسی امید اراک مشغول به کار شد و عکاسخانه‌ی او با نام همایون همچنان در اراک فعال است.

گفت‌وگوی سه ساعته نیک‌فام با محمدعلی داوری پس از تنظیم و ویرایش همراه با تعدادی از عکس‌های عکاس به صورت کتاب عرضه خواهد شد.

اولین کتاب این مجموعه با نام «گردش روزگار برعکس است» به خاطرات شفاهی محمدحسین جمالزاده پرداخته شده که پائیز امسال وارد بازار نشر کشور شد.

از نیک‌فام به تازگی کتاب «تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی در اراک» منتشر شده است.


برچسب‌ها: اراک, تاریخ شفاهی عکاسی در اراک, کتاب گردش روزگار بر عکس است, تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی در اراک
 |+| نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند 1393ساعت 8:22 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

اولین کتاب درباره «تاریخ شفاهی انقلاب‌اسلامی در اراک» منتشر شد

کتاب «تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی در اراک» که به همت یوسف نیک فام گردآوری و تدوین شده است توسط حوزه هنری استان مرکزی منتشر شد.

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، کتاب «تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی در اراک» که به همت یوسف نیک فام گردآوری و تدوین شده است توسط حوزه هنری استان مرکزی منتشر شد.

این کتاب اولین اثر مکتوب دربارۀ انقلاب اسلامی در اراک است و شامل پیشینه فعالیت‌های سیاسی در اراک، روزشمار انقلاب اسلامی در اراک، خاطرات شفاهی سیزده نفر از فعالان انقلاب اسلامی در اراک، شهدای انقلاب در اراک و اسناد و تصاویر است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

«پس از آنکه در تهران اعتراضات شکل گسترده­ای یافت، مردم اراک نیز به صورت جدی­تر  وارد میدان شدند. با توزیع کتاب‌های دکتر علی شریعتی و اعلامیه­‌های امام خمینی(ر ه) در بین جوانان در مدارس و مساجد، روحیه مبارزه و جهاد ترویج می­‌شد.

فرهنگیان و کارگران از اولین گروه­‌های مخالف بودند که خواسته­‌های خود را به صورت علنی در شهر اعلام کردند. جامعۀ فرهنگیان اراک در پانزدهم مهر سال 1357 قطع­نامه­‌ای صادر کرد و در چهارده بند مهم­ترین خواسته­‌های این جامعه را به اطلاع عموم مردم رساند. «اعادۀ حیثیت از جامعۀ روحانیت و معلمان و دانش­‌آموزانی که در شهرهای ایران تحت هر عنوان مورد اهانت و ضرب و شکنجه قرار گرفته­‌اند»، «آزادی کلیۀ معلمین و دانش­‌آموزان بازداشت شده و کلیۀ زندانیان سیاسی» و «عدم دخالت پلیس در محیط مدارس و لغو حکومت نظامی در سرتاسر ایران» از مهم­ترین بندهای این قطع­نامه بود. آنان در پایان اعلام کرده بودند که تا اجرای مفاد کامل قطع­نامه از حضور در کلاسهای درس خودداری خواهند کرد...» 

به تازگی از نیک‌فام کتاب‌های «خاطرات روزگار سرکشی(خاطرات تقی مکی‌نژاد یکی از اعضاء گروه پنجاه و سه نفر و یکی از فعالان حزب توده ایران)» و «گردش روزگار بر عکس است(خاطرات شفاهی محمدحسین جمالزاده)» وارد بازار نشر کشور شده است.


برچسب‌ها: کتاب تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی در اراک, کتاب گردش روزگار بر عکس است, کتاب خاطرات روزگار سرکشی
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم بهمن 1393ساعت 10:22 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 چه کسی مجسمه شاه را در اراک پایین کشید؟

محمد حسین جمالزاده عکاس پیشکسوت اراکی یکی از معدود کسانی است که از دریچۀ دوربینش وقایع انقلاب اسلامی در اراک را به تصویر کشیده است.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)- منطقه مرکزی، یوسف نیک فام، پژوهشگر و نویسنده شهر اراک در کتابی با نام «گردش روزگار بر عکس است» شامل خاطرات شفاهی محمدحسین جمالزاده که به تازگی دربارۀ زندگی محمدحسین جمالزاده منتشر کرده است، گفت و گوی بلندی با او کرده و در بخشی از کتاب دربارۀ وقایع انقلاب در اراک از او سوالاتی می‌کند.

بخشی از کتاب که مربوط به چگونگی پائین کشیدن مجسمه شاه در مرکز شهر اراک است را در این بخش آورده‌ایم.

جريان پائين كشيدن مجسمه شاه در باغ ملي چگونه بود؟

بار اول که مردم تصمیم گرفتند مجسمه شاه را پائین بکشند من نبودم. تیراندازی شده بود و مردم فرار کرده بودند. بار دوم در صبح روز بيست و ششم ديماه، راهپيمايي بزرگي در شهر انجام شد.

نماز ظهر و عصر در مدرسه عالي علوم خوانده شد. عده‌اي بعد از آن براي تسخير ساواك اراك رفتند. حدود ساعت يك بعدازظهر بود كه به ساواك در پشت باغ فردوس حمله كردند. آنجا را آتش زده، در را خرد كرده و غارت كرده بودند.

بعد از اعلام خروج شاه از ایران در اخبار ساعت دو، غروب همان روز مردم بيشتري جمع شدند. رئيس شهرباني سرهنگ برادران بود و رئيس كل شهرباني تيمسار شكوهي بود و سرهنگ ثقفي هم رئيس ساواك اراك بود. اينها هم تقريباً با مردم شده بودند. اطلاع داده شد كه گاردي‌ها به ميدان مي آيند و هر چه زودتر متفرق بشويد.

هيچ كس گوش نداد. حتی حاج آقا ميرجعفري آمد و هر كاري كرد كه مردم به خانه‌هايشان بروند گوش ندادند. مردم در حال رفتن به طرف مسجد سيدها بودند كه گاردي‌ها رسيدند و حمله كردند. تيراندازي شروع شد. من فرار كردم. عده اي شهيد شدند و عده اي هم مجروح شدند.

گاردي‌ها از تهران با تانك و نفربر در اراك مستقر شده بودند. من با فاصله اي دور از تجمع مردم، از اين جريان عكس تهيه مي كردم. بار دوم نيز مردم هر كاري كردند، نتوانستند مجسمه را پائين بكشند. تريلي آوردند و بكسل كردند، اما نتوانستند.

فكر مي كنم كه حدود بيست و يكم بهمن ماه بود كه براي جلوگيري از خونريزي و كشتار مردم، شب، خود نيروهاي نظامي از طرف شهربانی مجسمه را از زير شكافته بودند. مجسمه از زير پيچ و مهره شده بود. بازش كرده بودند و به سه راهی توره برده بودند.

شهربانی‌چی‌ها هم دیگر تقریبا با مردم شده بودند.

عكسي از مجسمه در حالي كه پائين افتاده گرفتيد؟

نه متاسفانه. پائين آوردن مجسمه دور از چشم مردم انجام شده بود.

مجسمه چه شد؟

نمي دانم با مجسمه چه كار كردند و كجا بردندش. چهار تا شير فلزي هم دور باغ ملي بود كه گفته شد به انبار شهرداری برده اند. هنوز هم گفته مي شود در يكي از انبارهاي شهرداري است...»


برچسب‌ها: کتاب گردش روزگار بر عکس است, اراک
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن 1393ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

 آخرین سفر محمدرضاشاه به اراک

یوسف نیک­فام

آخرین سفر محمدرضا شاه به اراک در  دهم خرداد سال1356 بوده است.گروهی از مقامات کشوری و لشکری مانند هرمز قریب رئیس کل تشریفات شاهنشاهی، سپهبد طباطبایی، غلامعلی اویسی، همایون جابر انصاری وزیر مسکن و شهرسازی، کامبیز آتابای، تیمسار سرلشگر نشاط فرمانده گارد جاویدان و منوچهر آزمون در این سفر همراه شاه حضور داشتند. شاه و هیئت همراه با هواپیمای اختصاصی از فرودگاه مهرآباد تهران صبح روز دهم خرداد از تهران به مقصد اراک حرکت می­کنند. شریف امامی رئیس سنا، اسدالله اعلم  وزیر دربار شاهنشاهی، ارتشبد ازهاری رئیس ستاد بزرگ ارتشتاران، معینیان رئیس دفتر مخصوص شاهنشاهی و معاونان وزارت دربار در فرودگاه مهرآباد برای بدرقۀ شاه حضور داشتند. شهبانو فرح در این سفر همراه شاه نبود و همزمان در سفر دیگری به خرم آباد رفته بود.

هواپیما صبح روز سه شنبه به مقصد اراک پرواز کرد و قبل از ظهر در فرودگاه اراک به زمین نشست. شاه در فرودگاه مورد استقبال رسمی قرار گرفت و بلافاصله به طرف کوی کارگران در شهرصنعتی رفت. بازدید از واحدهای مسکونی آپارتمانی شهرصنعتی اراک از برنامه­های او بود. شاه پس از بازدید از این واحدها گفت:«...شاید از این به بعد پنجاه درصد افرادی که وارد بازار کار می­شوند افراد بسیار جوانی باشند به همین جهت ضروری است که برای کارکنان و کارگران ایجاد واحدهای تک اتاقی درنظر گرفته شود.باید از نظر ایجاد مسکن محاسبات طوری انجام گیرد که در آینده علاوه بر رفع کمبود مسکن واحدهای مسکونی اضافی نیز داشته باشیم...وزارت کشاورزی و منابع طبیعی برای سالم­سازی محیط این منطقه با استفاده از مالچ و کاشتن هر نوع گیاهی که از فرسایش زمین و ایجاد گردوخاک جلوگیری کند و همچنین به کاشتن درختهای بادشکن اقدام کند...»[1] در آن زمان، در کوی کارگران 417 واحد ارزانقیمت ساخته شده بود که دوهزار نفر از کارگران و خانواده­هایشان در آنها سکونت داشتند و 217 واحد دیگر در دست ساخت بود.

او و هیئت همراهش سپس به بازدید از قسمتهای مختلف کارخانه­ ماشین­سازی پرداختند. این کارخانه در آن زمان با ظرفیت سالیانه 20هزار تن دیگهای بخار، مخازن تحت فشار، تجهیزات مدرن، جرثقیلهای برجی و متحرک  و انواع قطعات ریخته­گری و آهنگری تولید می­کرد. آگهی رسمی تأسیس شرکت سهامی صنعتی و تولیدی ماشین­سازی اراک در یازدهم مرداد 1346 به ثبت رسیده است. در متن آگهی آمده است:«به منظور تأسیس کارخانجات ماشین­سازی و بهره­برداری از آن و فروش انواع ماشین­آلات و سایر فرآورده­های صنعتی و تولیدی شرکت و انجام هر نوع عملیات بازرگانی و سایر موارد پیش­بینی شده در اساسنامه شرکتی به نام شرکت سهامی صنعتی و تولیدی ماشین­سازی اراک با سرمایۀ یکصدمیلیون ریال نقدی مرکب از یکصدهزار سهم یکهزار ریالی متعلق به دولت از تاریخ 21/1/46 به مدت نامحدود در محل شرکت تشکیل گردیده است...»

در پایان بازدید از کارخانه یک دستگاه زلزله­سنج که طرح آن به وسیلۀ یکی از استادان دانشگاه صنعتی آریامهر داده شده بود به شاه هدیه داده شد.

شاه سپس به کارخانۀ هپکوی اراک می­رود و از آنجا با اتوموبیلی روباز بازدید به عمل می­آورد. او در بخشی از سخنانش چنین می­گوید:«...در چند ماه پیش در مسافرت به خوزستان در صحبتی که با کارگران ذوب آهن داشتیم، اشاراتی کردم که در مدت زمانی که ما در پیش داریم یعنی تا موقعی که ثروتهای نفتی ما تمام بشود، ما باید مملکت ایران را طوری بسازیم که ثروتهای تولید شده از صنعت و کشاورزی بتواند نه فقط جای منافع فعلی ما را از نفت پر کند بلکه لااقل دو برابر آن ثروت تولید بکند. زیرا تا آن موقع جمعیت ایران به دو برابر جمعیت فعلی خواهد رسید و چون می­خواهیم از حالا هم بهتر زندگی بکنیم، پس ثروت تولید شدۀ ما از دو برابر هم باید به مراتب بیشتر باشد. این چطور ممکن است؟ از لحاظ برنامه­ریزی و مسئولین آینده­ریزی ایران، صرف وجوه فعلی در ریختن زیربنای مملکت، در ریختن زیربنای صنعتی مملکت و کشاورزی مملکت با سیاستهای دوربینانه بر اساس فلسفۀ رستاخیز ایران یعنی یک ملت خوشبخت یک ملتی که بر اساس عدالت اجتماعی قرار گرفته باشد، یک ملتی که سیاست اشتراک در کارها چه سیاسی چه اقتصادی به حداکثر رسیده باشد و از طرف مردم مهیا شدن کامل از لحاظ علمی از لحاظ فنی، از لحاظ اختصاصی و مهارت و البته حداکثر تلاش برای تولیدات ملی هم به نفع مملکت و هم ضمناً طبیعتاً به نفع خودشان...در این زمینۀ سیاستهای کلی ما از این قرار است به چشم خودتان می­بینید که زیربنای صنعتی و اقتصادی مملکت که می­رویم روی صنایع سنگین که البته در پشت سر صنایع سنگین صنایع سبک هم خود به خود ایجاد می­شود...»  

- روزنامه عطر یاس استان مرکزی، شماره 560، یکشنبه 12 بهمن 1393، ص 4.



[1] . کیهان، شماره 10178، چهارشنبه، یازده خرداد 1356، ص 3.


برچسب‌ها: اراک, کتاب سفرهای شاهانه به اراک
 |+| نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم بهمن 1393ساعت 9:16 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

رستگاری در تاریکی

خاطره­ای از کتاب در دست انتشار «سینما دنیای اراک»

یوسف نیک­فام

فرزند خانوادۀ پرجمعیتی باشی، خانواده­ای که تا قبل از تو پنج پسر را به انگیزه داشتن تنها یک دختر به جمع خود راه داده باشد، شاید چندان خوشایند به نظر نرسد. حتماً تو هم که به دنیا آمده­ای همانند بقیه گفته­اند:«این هم که پسر شد!» هر چه بوده حتماً حکمتی در آن بوده است. بعد از تو هم فرزند دیگری به دنیا آمده بود که او هم پسر بود، اما مرگ به سراغش آمد و او را با خود برد؛ که همه را خواهد برد. اما گویی آرزوی داشتن دختر همچنان باقی بوده که پس از مرگ او، این بار هم فرزند دیگری و او نیز پسر و پس از او دیگر این زنجیرۀ زایش پسر گسستنی شده و دیگر هفت پسر و تمام. چه جالب هفت پسر! چه اتفاق خوشایندی و چه عدد خوش ُیمنی!

هر پسری به قدر همت و توانش توانست از این دنیای وحشت و سهمناک سهمی نصیب خود کند. فرزند ششم نیز به دنبال سهم خود تاکنون که چهل و چهار سال از عمرش می­گذرد، بسیار دویده است. و شاید سقف آسمان زادگاهش را پائین دید که کوچ کرد، تا سهمی بیشتر از آسمان خداوند جستجو کند.

این کوچ خواسته سبب نشد، تا آسمان زادگاهش را فراموش کند؛ و هر بار به بهانه­ای دوباره بازگشت و چشم به آسمانش دوخت، تا شاید دوباره رنگ آبی گذشته را بیابد که نیافت و نخواهد یافت، اما مگر یاد و خاطرۀ آن را فراموش خواهد کرد؟ هر چیزی فنا شدنی است، جز خاطره. و این کتاب و چند کتاب دیگری که نگاشته شد، شاید مهم­ترین سببش یادکری بود از آن آسمان آبی تکرار ناشدنی.

اگرچه زادگاهش دیگر آبی آسمانش را از یاد برده است، اما بهانه­های دیگری هم هست برای رفتن و سرکشی. یکی از این بهانه­ها در کنج میدان اصلی شهر نشسته است و جاخوش کرده است و نگاه خسته­اش همچنان به چشمهای رهگذران است، تا شاید کسی به هوای او لختی بایستد و به دور از هیاهوی بیهودۀ اتفاقات امروزی، مشتاقانه به عکسهای روبه­رو خیره شود و کنجکاو برای یافتن و دانستن داستان عکسها، دست در جیب کند و با قدمهای آرامش جلو بیاید و سر در اتاقک کوچک شیشه­ای کند و چرک کف دستش را به کسی که آن سوی اتاقک نشسته است بدهد، تا اجازه یابد به حرمی امن وارد شود. حرم امنی که روشنایی در آن جایی ندارد و هر چه هست تاریکی است و رستگاری در تاریکی است.

و تو که ششمین فرزندی از همان زمانی که دانستی زندگی نیاز به چنین حرم امنی دارد، مشتاقانه شتافتی! هر هفت فرزند شتافتند، اما پدر هیچ­گاه امنیتی در آن ندید و هر چه بود و هر دلیلی که داشت مخالفت با آن بود. و حالا که فرزند ششم خود پدری شده است، راز این مخالفت را شاید بهتر دانسته باشد.

این حرم امن حرمت دارد. متولی­اش سالهاست در سرما و گرما در آرامش و خطر در این حرم مسکن دارد. ششمین فرزند به حرمت او هر بار که وارد می­شود، سر تعظیم ارادتش را بر آستان او پائین می­آورد و به یاد همۀ خاطرات تلخ و شیرینی که از این حرم دارد، دستش را می­بوسد و احترامش می­کند. و این کتاب تجلیل از مقام اوست که همچنان عاشقانه چراغ این حرم را روشن نگاه داشته است، تا شاید فرزند ششم خانوادۀ دیگری از کودکی، دلخوشانه به آن پناه آورد و آرامش بیابد.  

چه خوب می­شد اگر مادر زنده می­شد و به همان روزهای جوانی­اش بازمی­گشت و تو را در آغوش می­گرفت و به همراه بزرگترین برادرت تو را به سینما می­برد و تو برای اینکه بتوانی پرده را کامل ببینی روی پاهایش می­نشستی و ترسی از تاریکی، وجودت را فرا می­گرفت و به ناگاه نوری به جلو تابیده می­شد و تو کنجکاو یافتن منبع نور سرت را برمی­گرداندی و امتداد نور را دنبال می­کردی و شکاف کوچکی می­دیدی، تا اینکه نام فیلم بر روی پرده می­نشست:«گل خشخاش» و تو که هنوز سوادی نداشتی، برادرت نامش را زمزمه می­کرد و تو آن را در جانت حک می­کردی، تا اولین فیلمی را که دیده­ای در حافظه­ات نگهداری.

چه خوب می­شد اگر دوباره کفشهای نوجوانی­ات را پا می­کردی و به دور از چشم پدر، وقتی که همه در خواب قیلولۀ بعدازظهر روزهای بهاری اراک بودند به آرامی از خواب دروغین برمی­خاستی و شلوارت را به پا می­کردی و یواشکی از خانه بیرون می­زدی و به همراه همکلاسی و دوستی که قول تهیۀ بلیط سینما را داده است، فاتحانه از خیابان فرح(شریعتی) می­گذشتی و به باغ ملی می­رسیدی و دوست دست در جیب می­کرد و بلیط می­خرید و با ورود به سالن انتظار حرم «دنیا» و بوی مدهوش کنندۀ کالباس و خیارشور به طرف بوفه می­رفت و دوست، ساندویچی با یک بطری­ کانادادرای می­خرید و منتظر تا درهای حرم باز شود و زائران به تاریکی بشتابند. چه خوب می­شد این بار، روز بعد، دیگر دوستت از پدرش بابت خالی کردن دخل مغازۀ خواربارفروشی کتک نخورد!

چه خوب می­شد اگر دوباره در پی برادران دیگر که پنهان از چشم به طرف حرم روانه شده­اند و تو و برادر یک سال بزرگتر از تو را قال گذاشته­اند، شما آنها را گم ­کنید و خود نیز گم شوید و برف هم نرمک نرمک ببارد و صورت کوچک شما از سرمای استخوان­سوز اراک و ترس از بی­پناهی غرق اشک شود، تا مردی مهربان بیاید و بپرسد که:«چی شده چرا گریه می­کنید؟» و تو تنها اشکهایت را نشان دهی و دماغت را بالا بکشی و چیزی نگویی و برادر به سختی در میان اشکهایش بگوید که:«گم شدیم.» و مرد بگوید که:«خونه­تون کجاست؟» و او بگوید که: «خونه­مون گردوئه» و او دلداری بدهد و بگوید که:«گریه نکنید» و دستهایت را در دستهایش بگیرد و گرمش کند، تا شاید کمی از سرما کاسته شود. تو و برادرت را به در خانه برساند و تحویل پدر و مادر بدهد و مادر، تو و برادر را در پناه خود بگیرد و زیر کرسی­ بخواباند تا سرما از تنتان برود و خواب شما را با خود ببرد؛ و در خواب با یک بلیط دو فیلم ببینی و صدای کشدار مرد سبد به دست را بشنوی که در فاصلۀ بین نمایش فیلم و تعویض حلقۀ فیلم، بشنوی که:«کیم، بستنی،آلاسکا، ساندویچ!». 

- منتشر شده در هفته نامه وقایع استان مرکزی، شنبه 27 دی 1393، ص 11. 


برچسب‌ها: اراک, کتاب سینما دنیای اراک
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا