X
تبلیغات
شوقات: قصه و افسانه
 
شوقات: قصه و افسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 
 

داستان پرکشش جدایی و وصل

نقدی بر داستان «جمیل» نوشته حسن گلچین

یوسف نیک فام

 

حسن گلچین متولد 1345 و از جانبازان هشت سال دفاع مقدس است. از او تاکنون کتابهای نمازی در آتش و خون(1372)، ما شنیده­ها را دیدیم(1390) و جمیل(1391) منتشر شده است.

داستان «جمیل» دهمین کتاب از مجموعه «از یادنرفتگان» است که در سال 1391 به شمارگان 4000 نسخه و در 255 صفحه توسط انتشارات شرکت اندیشه­ورزان آریا منتشر شده است.

جمیل شریفی به استخدام ارتش درآمده است. او با مادرش ارکنه در روستای چمیان زندگی می­کند. ارکنه به همراه جمیله خواهر جمیل به خواستگاری حبیبه دختر شیخ فیصل کدخدای روستا می­روند. حبیبه خواستگاران زیادی دارد. شیخ فیصل با ازدواج دخترش و جمیل موافقت می­کند. خطبه عقد جاری می­شود. جمیل دوره آموزشی را به پایان می­برد و فرمانده پادگان آموزشی او را در پادگان نگه می­دارد. جمیل به مرخصی می­رود. زمزمه آغاز جنگ شروع می­شود. حبیبه خواب بدی می­بیند. مرخصی جمیل تمام می­شود. جمیل به خاطر فعالیتهای ضد انقلاب به کردستان اعزام می­شود. جمیل به پادگانی در سنندج می­رسد. اوضاع شهر آشفته است که به کمک فرمانده پادگان شهر آرام می­شود.جمیل خبری از خانواده ندارد. جنگ شروع می­شود. عراقی­ها به چمیان حمله می­کنند. مادر جمیل به همراه خانواده شیخ فیصل به سمت اندیمشک فرار می­کنند. مادر جمیل خبری از جمیله و خانواده­اش ندارد. شیخ فیصل به مسافرخانه محمد خالص در اندیمشک می­رود و نامه­ای برای جمیل می­گذارد. نیروهای ضد انقلاب فرمانده پادگان و جمیل را به رگبار می­بندند. فرمانده شهید شده و جمیل بعد از شش ماه به هوش می­آید. جمیل برای ادامه مداوا به تهران منتقل می­شود. جمیل با بسیجی مجروحی به نام مرتضی سرمدی در بیمارستان دوست می­شود. پدر مرتضی، سام نریمان است که از استواران بازنشسته است. مادر جمیل و خانواده شیخ فیصل به مشهد می­روند. جمیل و مرتضی از بیمارستان مرخص می­شوند. جمیل و مرتضی برای پیدا کردن خانواده جمیل به خوزستان می­روند. ردی از آنها نمی­یابند. جمیل به سراغ مسافرخانه محمد خالص می­رود. مسافرخانه متروکه شده است و آنها به تهران بازمی­گردند. جمیل به تنهایی دوباره به خوزستان می­رود. او یکی از اهالی روستای چمیان را می­بیند اما او خبری از خانواده ندارد. جستجوهای جمیل بی­نتیجه است.جمیل به پیشنهاد مرتضی مربی آموزشی بسیج می­شود. شیخ فیصل به جستجوی جمیل می­پردازد و بی­نتیجه به مشهد بازمی­گردد. شیخ قیصل می­میرد. مرتضی و جمیل راهی جبهه می­شوند. خانواده شیخ فیصل در مشهد کارگاه قالی­بافی ایجاد می­کنند. مرتضی و جمیل در عملیات شکست حصر آبادان شرکت می­کنند. جمیل مجروح می­شود. مرتضی هم زخمی می­شود. مرتضی به تهران اعزام شده و جمیل به منطقه بازمی­گردد. عملیات بعدی در بستان است. جمیل به همراه کریم به شناسایی می­روند. جمیل اسیر می­شود و فرار می­کند و به کریم می­رسد. شناسایی با موفقیت انجام می­شود. سام نریمان به دیدن جمیل می­آید و تدارکاتچی می­شود. مرتضی به منطقه می­آید و سام نریمان می­رود. عملیات آغاز می­شود. جمیل اسیر می­شود. اسرا را به اردگاه نهروان می­برند. جمیل با قربان دوست می­شود و خوابش را برای او تعریف می­کند. قربان آن را به بودن حبیبه در مشهد تعبیر می­کند. جمیل به کمک قربان فرار می­کند. جمیل با جوانی عراقی به نام صابر و خانواده­اش که شیعه هستند دوست می­شود. جوان که از دست بعثی­ها و رفتن به جنگ فراری است به کمک عموی صابر به اتفاق جمیل به ایران فرار می­کنند. جمیل و مرتضی و صابر به مشهد می­روند و جستجو برای یافتن حبیبه بی­نتیجه است. صابر در انرژی اتمی مشغول به کار می­شود و در دانشگاه تدریس می­کند. مهلا، دختر صالح برادر حبیبه دانشجوی او می­شود. مرتضی و جمیل به جبهه بازمی­گردند. جمیل تا حد مرگ زخمی می­شود و با عبور از آتش با سه سرباز سپاه روبه­رو می­شود. دو نفر از آنها می­میرد و دیگری به کمک جمیل نجات می­یابد. پس از مداوای جمیل او به اتفاق مرتضی و خانواده صابر به مشهد می­روند. جستجو همچنان بی­نتیجه است. خانواده حبیبه به اندیمشک بازمی­گردند. صابر عاشق مهلا می­شود و از مرتضی و جمیل می­خواهد تا به خواستگاری بیایند. هر سه به خانه می­روند و جمیل گمشدگانش را می­یابد.

داستان از نوع داستانهای واقع­گراست و زمان جاری آن آغاز جتگ تحمیلی تا پایان آن است.

اثر از دو زاویه دید بهره گرفته است. روایت اول به عهده جمیل و روایت دوم به عهده حبیبه است. انتخاب این گونه روایی در ابتدا با هوشمندی صورت پذیرفته است؛ اما اندکی پس از فصل هفتم- طولانی­ترین فصل داستان است-  روایت داستان را تنها جمیل به عهده می­گیرد و نویسنده روایت حبیبه را فراموش می­کند. دو نفره بودن روایت به نوعی قصه داستان را برای خواننده از دو نظرگاه بیان می­کند. در روایت حبیبه، خواننده به خوبی جاهای خالی روایت جمیل را پر می­کند و روند ماجراهای قصه را به طور کامل دنبال می­کند. اما در فصل هفتم، گویا نویسنده دیگر ماجرایی و قصه­ای در زندگی و روایت حبیبه نداشته که آن را رها می­کند و دوباره در فصل هشتم به آن بازمی­گردد.

داستان کشش و تعلیق بسیار خوبی، تا انتهای آن دارد. قصه داستان جذاب و خواندنی است و در زمانه­ای که برخی از نویسندگان با تاثیرپذیری صرف از نظریات جدید تئوری پردازان غربی و با پیروی از آنان، بدون داشتن قصه­ای خواندنی، داستانهای خود را می­نویسند، اثری این چنین شایسته تقدیر است.

داستان با جدایی جمیل و حبیبه کشش خوبی پیدا می­کند. تا انتهای آن که به وصل آنها می­انجامد، با ایجاد نقاط عطف نفس­گیر و پرکشش، مانند فصلهای اسارت، فرار جمیل و خواستگاری صابر از مهلا به اوج خود می­رسد.

ویژگی دیگر اثر آن است که بستر قصه، ظرفیت و اندازه چنین داستان بلندی را دارد و خواننده احساس نمی­کند که با داستانی کش آمده و بی­دلیل طولانی طرف است.

نویسنده در پرداخت شخصیتها موفق است. خواننده با شخصیت جمیل همراه می­شود و با آگاهی از دلهره­ها، شکستها و پیروزی­هایش به همدلی با او می­رسد. شخصیت حبیبه نیز که به نوعی دومین شخصیت مهم داستان است با پرداخت خوبی همراه است.

داستان در پرداخت ریزبافت و جزئی­نگر است. لحظات عاشقانه زیبایی دارد. عشق جمیل و حبیبه، عشق به میهن و عشق به خانواده جلوه خاصی به داستان داده است. توصیفات نویسنده، اغلب پویاست و درونمایه ارزشی و دفاع مقدسی آن از ویژگی­های دیگر اثر است.

کتاب نیاز به ویرایشی دوباره دارد. حروف­چینی و ویراستاری به درستی انجام نشده است. سطر اول پاراگرافها همانند سطور دیگر است و هیچ یک به درستی تنظیم نشده است- ابتدای پاراگرافها نیم سانت جلوتر از بقیه خطوط باید باشد.- متن اغلاط زیادی دارد. مانند: «خوش مزه­گی» به جای «خوشمزگی»(ص 11)، «بخار نرم و ... از استکان چای تراوش می­کرد» به جای «بخار نرم و ... از استکان چای برمی­خاست»(ص 11)، «چای را حورت کشید به جای چای را هورت کشید»(ص 38)، «ام الجمیل» به جای ام جمیل(ص 39)، گوینده دیالوگ پاراگراف چهارم صفحۀ 39  شیخ فیصل است نه ام جمیل، «آنها یک حیاط قدیمی سه اتاقه نزدیک حرم اجاره کرده بودند» به جای «آنها یک خانه قدیمی سه اتاقه نزدیک حرم اجاره کرده بودند»(ص49)، «پدر کارهای خانه را...محول نمود» به جای «پدر کارهای خانه را... محول کرد»(ص 49)، «جلز و پلز» به «جای جلز و ولز»(ص 55)، «نگاه پیروز اندر شکست خورده­ای به ما کرد» به جای «نگاه پیروزمندانه­ای به ما کرد»(ص 59)، «تصمیم داشتم به شمال بروم» به جای «تصمیم گرفته بودم به شمال بروم»(ص 61)، «شرمنده­گی» به جای «شرمندگی»(ص 83)، «بچه­ها در چند قدمی من پرپر می­زدند» به جای «بچه­ها در چند قدمی من پرپر می­شدند» (ص 93) و...

----------------------------------------------------- 

منبع: ماهنامه اقلیم نقد- شماره ۱۰- خرداد ۱۳۹۲- ص ۸۹-۹۲.

 


برچسب‌ها: نقد داستان, ماهنامه اقلیم نقد
 |+| نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392ساعت 9:7 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

زلالی و صمیمیت در واژه­ها

نقد کتاب «قصه­های هزاوه» نوشته رضا مهدوی هزاوه

یوسف نیک­فام

رضا مهدوی هزاوه در سال 1348 در هزاوه اراک به دنیا آمده است. او هم اکنون استاد دانشگاه است و دارای سابقه کار مطبوعاتی. سردبیری ماهنامه «نشانی» به صاحب امتیازی محمدصالح علا از مهم­ترین فعالیتهای مطبوعاتی اوست.

کتاب «قصه­های هزاوه» اولین اثر این نویسنده است که توسط انتشارات همشهری در بهار 1392 و در 1100 نسخه منتشر شده است.

قصه­های هزاوه مجموعه هفتاد و سه داستانک است. محمد صالح علا مقدمه­ای بر کتاب نوشته و به چند ویژگی داستانکها اشاره کرده است: «...آفریدن نو و شاعرانه از کلمه­های معمولی...آقای مهدوی کلمه­ها را در عبارات داستان­شان برای زایش معانی نوباردار می­کنند و مهارت دارند سمت تاریک کلمات را به ما بنمایانند...هول و ولایی(تعلیقی) آشکار دیده نمی­شوند، بلکه کشمکشهای عاطفی در شبکۀ منطقی رویدادهای درونی شده­اند. و هر حادثه پنهان، روی شانه حادثه پنهان شده دیگر ایستاده. شخصیتها به شکلی درونی دراماتیزه می­شوند در نتیجه نقطه اوج در هر داستان احساس دانایی خواننده است...گفتگوها اهمیت اساسی دارند. کوتاه، ظریف و چکشی نوشته شده­اند. البته پرز صدای شخصیتها دلنواز است...»

نویسنده قبل از داستانکها به خواننده شناخت کوتاهی درباره روستای هزاوه داده است و سپس در بخشی دیگر با نگاهی نوستالژیک از هزاوه سخن می­گوید. 

ویژگی داستانکها

داستانکها از نوع داستانکهای واقع­گرا هستند که اغلب وارد فضاهای فراواقعی نیز می­شوند. هر داستانک، خود اثری مستقل است اما به نوعی با داستانکهای دیگر پیوستگی دارد و در کلیت حول محور شخصیتهایی است که ماجراهایی بر آنها در یک روستا به وقوع پیوسته­ است. هر داستانک با تمرکز بر روی یک شخصیت اصلی نوشته شده است و هر یک از شخصیتهای دیگر در هر داستانک برای داستانک دیگر شخصیت اصلی می­شوند. شخصیتها قابل لمس و باورپذیرند و گویی هر یک از ما آنها را در زندگی خود دیده و با آنها مواجه شده­ایم. ساده و صمیمی­اند. می­آیند و می­روند و حرف می­زنند و به سادگی کاری می­کنند. زمان جاری داستانکها اغلب طولانی است و همین باعث می­شود هر داستانک به دلیل کوتاهی­اش شکلی روایی پیدا کند. اغلب داستانکها همچون برخی از حکایات، پایانی دارند که برآیند اتفاقات پیش از خود نیست و همین نیز باعث شده ساختار آنها خاطره­ای شود. در هر داستان از شخصیتهای زیادی نام برده می­شود که همین باعث می­شود ذهن خواننده را به خود اشغال کند و از تمرکز بر روی شخصیت اصلی کم کند. در داستانکها به دلیل کوتاهی­، چون امکان گسترش طرح و پیرنگ وجود ندارد از همین روی تعلیق و هول و ولای داستانی ایجاد نمی­شود و برای خواننده به اندازه کافی جذابیت ایجاد نمی­کند. نویسنده در پرداخت نیز به دلیل همین ویژگیها امکان جزئی­نگری و تصویرسازی به صورت ریزبافت ندارد و مکانها و ماجراها به صورت کلی بیان می­شوند و کمتر تصویری در ذهن خواننده ایجاد می­شود. از ویژگیهای دیگر داستانکها جاری بودن نبض زندگی و جریان داشتن زلالی و صمیمیت در واژه­هاست.

 ------------------

منبع: روزنامه فرهیختگان- ۴ خرداد ۱۳۹۲.

 

 


برچسب‌ها: نقد داستان, روزنامه فرهیختگان
 |+| نوشته شده در  دوشنبه ششم خرداد 1392ساعت 8:33 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 

نسبت داشتن با افقهای باز

گزارش سفری بر دامنه­های زاگرس

یوسف نیک­فام

 بهار است و فصل کوچ. بانگ کوچ آغازیدن گرفته است. باید سفر کرد. سفری سبک و راهوار تا دامنه­های زاگرس. سرزمین مردان و زنان بختیاری. مردان و زنان سلحشور و غیرتمند عشایری که لحن زمین و آب را چه خوب می­فهمند. این سفر مرد راه می­خواهد و دلهایی که با افقهای باز نسبت نزدیکی داشته باشد؛ همچون دل بختیاری. در مسیر کوچ هستی عبور دارد. کوه­های مغرور و استوار سر به فلک ساییده و درختان بلوطی که در دل سنگ به نوازش آسمان می­پردازند. ایل با کوه­ها و درختان عجین شده است و زبان آنها را به خوبی می­فهمد و این گونه است که ایل به اصل زمین نزدیک است و اصالت دارد. راز زندگی عشایری در اصالت آن است. این که چرا کوچ و مشقات آن را رها نمی­کند در کشف همین راز نهفته است. مگر می­تواند اصالتش را که راز زمین است را رها کند و نگاهش را که تا  بی­نهایت افق گسترده است به چشم­انداز حقیری بیفکند و راضی به ماندن شود و در حجم بیهودۀ زندگیهای بیمار امروزی حل شود. مگر می­شود ماهی دریا را در تنگی کوچک محبوس کرد؟ تنگ شیشه­ای کوچک چه نسبتی با  بی­کرانگی و بی­انتهایی دریا دارد؟!

از خیابانهای دود گرفته تهران ساعتها دور شده­ایم و صبح زود در معیت همکاران محترم اداره کل امور عشایر استان خوزستان به سمت اندیکا حرکت می­کنیم. در اندیکا توقف کوتاهی می­کنیم. هوا ابری است و باران خواهد بارید. ساعاتی بعد با اولین خانواده عشایری روبه­رو می­شویم. ار تونل تاریکی درگذرند. دوربینهایمان را روشن می­کنیم تا لحظات عبور آنان را ثبت کنیم. خانواده­ای کوچک و جمع و جور با تعداد کمی بز و گوسفند و الاغ. مردی و زنی میانسال با دختر و پسر نوجوانشان. لباس گرمی بر تن ندارند. انگشتان پسر زخمی است و سرما خورده است. یکی از همکاران توصیه­هایی برای سلامتی او به پدر و مادرش می­دهد و قرصهایی را به پدرش تحویل می­دهد.

هر چه جلوتر می­رویم با خانواده­های بیشتری روبه­رو می­شویم. اولین بار کوچ بختیاریها در فیلم مستند «علف» به تصویر کشیده شده است. در این فیلم کوچ عظمت خاصی دارد. کوچ اکنون دیگر عظمت گذشته­های دور را ندارد. اغلب خانواده­ها در گروه­های مجزا و حتی فرادا به کوچ می­پردازند. برخی دامهایشان را با اتوموبیلهای سنگین به ییلاق می­فرستند و خود به همراه خانواده جدا از دامها با پای پیاده مسیر کوچ را طی می­کنند. برخی دیگر همچون گذشته با دامها و خانواده حرکت خود را آغاز می­کنند. همچنان اغلب خانواده­ها جز پرورش دام کار دیگری را انجام نمی­دهند؛ هر چند برخی به باغداری و کشاورزی نیز می­پردازند.

خانواده­های عشایری در مسیر کوچ با مشکلات زیادی دست به گریبانند. یکی از این مشکلات که خود با آن روبه­رو شدیم، گذر آنها از میان جاده­ها و مسیرهای خطرناک است. تردد عشایر از میان کامیونها و تریلی­ها با دامهایشان خطراتی را به همراه دارد. از بین رفتن میان بندها مشکل مهم دیگری است که با توسعه روستاها و شهرها اتفاق افتاده است.

به بازفت که می­رسیم بنای یادبود مرحوم «بهمن علاءالدین بختیاری(مسعود بختیاری)» خودنمایی می­کند. او خواننده­ای محلی بود که بختیاریها بسیار دوستش می­دارند و قرار است روز بعد مراسم یادبودی در کنار بنا برگزار شود. ما را نیز به مراسم دعوت می­کنند.

به دیدار چند خانواده عشایری می­رویم و از حال و روز آنها خبر می­گیریم و از مشکلاتشان جویا می­شویم. اغلب از افزایش قیمت آرد و آبرسانی گلایه دارند. آزادسازی قیمتها نرخ برخی از اقلام مهم زندگی آنها را افزوده است.

دو جوان موتور سوار عشایری راهنمایمان می­شوند تا ما را به خانواده­ای برسانند. چقدر گرم و صمیمی همراهی­مان می­کنند و بعد از انجام درست ماموریتشان از ما خداحافظی می­کنند و می­روند تا به خانواده­هایشان بپیوندند.

برای رسیدن به اتراقگاه خانواده باید حدود یک ساعتی راه صعب­العبور و سنگلاخی را طی ­کنیم. چند کیلومتری از بازفت به طرف چهارمحال گذشته­ایم. دو نفر از افراد خانواده به کمکمان آمده­اند و بخشی از وسایلمان را با خود همراه دارند. هوا رو به تاریکی رفته و باید خیلی مراقب بود تا مشکلی پیش نیاید. صدای وزغها موسیقی متن این طبیعت زیباست. نهرهای کوچکی در مسیر قرار دارند. پا گذاشتن روی سنگهای لیز با کتانی که من به پا دارم کار پسندیده­ای نیست. خودم را راحت می­کنم و به آب می­زنم. خنکی مطبوعی در پایم جریان می­یابد. هوا کاملاً تاریک شده است. از دور نور چراغ قوه­ای نوید رسیدن می­دهد. حسابی عرق کرده­ام. احساس سبکی می­کنم. رسیده­ایم. بارها را به زمین می­گذاریم. آتشی مهیا شده است. عشایر با روشنی آتش به میهمانانشان خوش آمد می­گویند. من هم که میانۀ خوبی با آتش دارم و کمی هم سردم شده است کنار آتش می­ایستم. زیراندازی کنار آتش پهن شده است. همگی می­نشینیم و از گرمای زندگی این خانوادۀ صمیمی عشایری گرما می­گیریم. صدای زنگوله­های گوسفندان، پارس سگهای گله، شیهه­های مادیانها و عرعر الاغها صدای غالب این محیط است. از صداهای گوشخراش آزار دهنده و بیمارکنندۀ شهرها خبری نیست. دیگر لازم نیست روی درهم بکشی و گوشهایت را بگیری. صدای سوختن چوبهای خشک بلوط نیز در متن صداها جاری است. دورهمنشینی در خانواده­های عشایری همدلانه و صمیمانه است. خوشبختانه اینجا دیگر از تلویزیون خبری نبود. همه نگاه­ها به سمت این جعبۀ پر زرق و برق معطوف نبود. مرکز نگاه­ها گرمی آتش بود و همه به راحتی چشم در چشم یکدیگر داشتند و با هم سخن می­گفتند و نه پشت به هم و یا دور از هم در غار تنهایی. اینجا تنهایی فرصت ندارد تا عرضه اندام کند. فرد عشایری همیشه در جمع است و با جمع. فرادا بودن و تنهایی برای او مفهوم ندارد.

با بزرگ این خانواده گفتگویی می­کنیم. او علی محمد عسگری است و عضو شورای معیشت پایدار طایفه حموله.

- ما از طایفۀ حموله­ایم. قشلاقمان شلال است تا بتوند. ییلاقمان نزدیک چشمه دیمه است. عشایر وابسته به مرتع و مرتع نیز وابسته به عشایر است. مرتع رویدادهای گیاهی را کلاً از دست داده است. مرتع فقیر شده است. ما هم بیشترین مشکلمان نبودن مراتع  است. در زمان کوچ بر اساس توصیه­های منابع طبیعی، ما باید چهل و پنج روز گذشته از بهار در حوزۀ استحفاظی تاراز بین استان خوزستان و چهارمحال باشیم. ولی متاسفانه عده­ای سودجو از مرتعها استفاده می­کنند. کوچ دیگر ماشینی شده که در اصل خلاف الگوی طبیعت است. کنترلی از لحاظ ضوابط اداری هم نمی­شود. بارش هم در ییلاق زیاد است و علف رشد خوبی دارد. اما وقتی ما به ییلاق برسیم مرتع لگدکوب شده و علفها از بین رفته­اند.

اگر بارش باشد و هوا ابری باشد کوچ ییلاقه ما حدود ده تا دوازده روز طول می­کشد. اگر بارش نباشد حداقل هفت تا هشت روز طول می­کشد. ما سه خانوار هستیم.

مناطق صعب­العبوری مثل تاراز، مثل زردکوه از نظر امنیت غذایی ضعیف است، از نظر بهداشت هم ضعیف است به طوری که اگر زنی زایمان کند یا جوانی مشکل آپاندیست داشته باشد خدمات رسانی وجود ندارد. در این مناطق هیچ امکاناتی وجود ندارد. هیچ اکیپ انسانی و دامپژشکی هم وجود ندارد. حتی گروه­های سیار هم وجود ندارند.

کوچ قدیم بر اساس نظام ایلی انجام می­شد. بزرگ ایل زمان کوچ را تعیین می­کرد، اما امروز هر کسی خودش تصمیم می­گیرد که کی کوچ کند.

بعد از هدفمندی یارانه­ها متاسفانه خدماتی به عشایر داده نمی­شود. از مسئولین انتظار داریم که برای گوشت و لبنیات تولیدی مان بازار پیدا کنند و دست دلالها را کوتاه کنند.

اسکان به نظر شخصی من همان تخته قاپوی قدیم است. ما به این زندگی در کوچ عادت داریم و نمی­توانیم یکجا بنشینیم. اگر اسکان بشویم دیگر دامهامان به طور طبیعی رشد نمی­کنند. اگر شرایط خوبی برای اسکان باشد     می­پذیریم. ولی تا الان که خیلی خوب نبوده. ما هیچ شغل دیگری بلد نیستیم. فقط دامداریم.   

خانوادۀ علی محمد عسگری با مشکلات بسیاری روبه­روبود. خواب شبانۀ ما بسیار سبک بود. شب با صدای سگها و مقابلۀ آنان و مردان عشایری با ورود خرس و مردان غریبه­ای که اغلب به قصد دزدی از گله به قلمرو می­آمدند به اتمام رسید. صبح زود که از خواب برمی­خیزیم با هوای ابری روبه­رو می­شویم. خانوادۀ علی محمد عسگری همچنان در اتراقگاهشان باقی می­مانند تا با صاف شدن هوا به ادامه کوچ بپردازند. از این خانوادۀ عشایری خداحافظی می­کنیم و سرکشی به خانواده­های دیگر را پی می­گیریم. وقتی به اداره برمی­گردیم خبر می­رسد که متاسفانه دو راس از بره­های گله او را دزد برده است.

هوای ابری همچنان همراهمان است. خانوادۀ علی محمد عسگری همچنان در اتراقگاه شان می­ مانند تا با صاف شدن هوا به کوچ ادامه دهند. شاید فردا به سمت ییلاق دوباره راه بیفتند و شاید مجبور باشند چند روزی در همین محل همه مشکلات و سختی ها را تحمل کنند. آنها را به خدا می سپاریم و در پی خانوارهای دیگر عشایر که در طول مسیر در حال حرکت به سمت ییلاق هستند به راه می افتیم.



 

 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 

موقعیتی جنگی[1]

نقدی بر کتاب «زیرخاکی» نوشته مجید قیصری

یوسف نیک فام

مجید قیصری را با داستانهایی درباره جنگ و تبعات آن می­شناسیم. زیرخاکی شامل هشت داستان کوتاه واقعیتگراست که برای اولین بار در سال 1390 در 2200 نسخه توسط نشر افق به چاپ رسیده است.

پاپوش: زنی از زندگی­اش راضی نیست و تصمیم گرفته تا خانه را ترک کند و برای همیشه پیش مادر برود. او جهانگیر شوهرش را مقصر نمی­داند اما او را باعث و بانی آن می­پندارد. مرد در جزیره مجنون دچار عوارض شیمیایی شده و تنگی نفس گرفته و از عوارض آن عرق کردن تن و بدن است که همچنان با اوست. زن در تماس تلفنی با مادرش نمی­تواند به تردیدش در رفتن غلبه کند و تصمیم می­گیرد همچنان در خانه بماند.

داستان به عوارض و تأثیرات جنگ در زندگی پس از جنگ یک خانواده می­پردازد. داستان پنج بخش دارد که بهتر بود به خاطر یکپارچگی در پیرنگ به بخشهای کمتری تقسیم­بندی می­شد. نویسنده در فضاسازی و القای بی­احساسی و سردی در زندگی خانوادگی شخصیت اصلی موفق عمل کرده است. روایت داستان به عهده شخصیت اصلی و  اول شخص است. نویسنده با انتخاب این زاویه دید نتوانسته- بهتر است گفته شود- و نخواسته پرداخت مناسبی از شخصیت جهانگیر داشته باشد. داستانهایی با چنین موضوع پرداخت مناسب هر دو شخصیت ماجرا ضروری می­نماید.

زیرخاکی: راوی فروشنده ماهی در خرمشهر است. او و دوستانش پس از اینکه از اشتباهات روزنامه­ای درباره ماجرایی که ده سال پیش در خرمشهر اتفاق افتاده با خبر می­شود به پیشنهاد دوستان روایت درست ماجرا را برای انتشار در روزنامه می­نویسد. راوی و دوستانش در حسینیه هستند که توفیق و دوستش به نام سهراب به آنجا می­آیند. سهراب می­خواهد هر چه سریع­تر به خانه­شان در پشت فلکه پمپ بنزین که در دست عراقی­هاست برود. توفیق سر فلکه تیر می­خورد. گروه تصمیم می­گیرند تا سهراب را همراهی کنند اما هربار به دلیلی مأموریت آنها انجام نمی­شود. روز سوم همه چیز برای رفتن مهیا می­شود. راوی، سهراب، یدالله و خلیل موفق می­شوند به خانه بروند. سهراب خواهرش را از توی باغچه بیرون می­آورد و او را به سرعت به درمانگاه می­رسانند. کمکهای اولیه انجام می­شود. پرستاری دختر را می­شناسد. نام دختر مونس جهرمی است. مونس را برای ادامه مداوا به بیمارستان شرکت نفت می­برند. سهراب اصل ماجرا را برای راوی و بقیه شرح می­دهد. خانه آنها تحت محاصره عراقی­ها بوده که بنا به تصمیم  مونس، سهراب او را در باغچه دفن می­کند تا در اسرع وقت بازگردد و او را با خود ببرد.

داستان زیرخاکی یکی از داستانهای تاثیرگزار کتاب است. داستان از یک ماجرای واقعی بهره برده است و فیلم سینمایی روز سوم نیز بر اساس ماجرای مذکور ساخته شده است. روایت داستان از زبان اول شخص است و نویسنده ضرورت منطقی برای روایت داستان ایجاد کرده است. بیان ماجرا از زبان راوی که می­خواهد اشتباهات روایت روزنامه را تصحیح کند و روایت درستی از یک ماجرا در دوران اشغال خرمشهر باشد. داستان با نوعی رازوارگی و معما همراه است که به خوبی برای خواننده تعلیق ایجاد می­کند. داستان در هفت بخش روایت شده است که بهتر بود برای یکپارچه­تر شدن پیرنگ بخشهای کمتری داشت. داستان لحظه­پردازانه و ریزبافت است و  پرداختی خوب و حرفه­ای دارد.

بلابل: در اردوگاه اسرای ایرانی پسر سرهنگ صالح رشید صدای بلبلی را از آنجا شنیده است. ارشد با کمک پسر سرهنگ، نسیم، مقلد صدا را شناسایی می­کنند. نسیم هر روز پیش پسر می­رود. او عصبانی از رفتاری که با او شده از این اتفاق راضی نیست. سرهنگ از او می­خواهد که دیگر سراغ پسر نرود. پسر به همراه سربازی سراغ نسیم می­آید. نسیم با او همراه می­شود. قبل از ظهر نسیم با لب خونین به سالن بازمی­گردد. 

زاویه دید اول شخص( من راوی- شاهد) است. داستان ساختار خاطره­ای دارد. شخصیت اصلی داستان نسیم است که اصولاً تلاشی برای حل مشکلش- احساس حقارت و بازیچه شدن یک کودک عراقی- ندارد.

نیسان: مردی دیده­بان هر روز در سنگرش صدای موتور آبی که در زمینهای اطراف روستاست را می­شنود. او منتظر است تا با اولین شلیک از سمت دیگر رود فاصله دشمن و موقعیتش را پیدا کند. یک روز آمبولانسی می­آید و با خود مرد مجروحی را که کلاه پاسبانی دارد می­آورد. آمبولانس مجروح را به سوسنگرد می­برد و دوباره بازمی­گردد. کلاه پاسبان پشت شیشه آمبولانس است. پاسبان شهید شده و دیگر صدای موتور آب به گوش دیده بان نمی­رسد.

نویسنده در فضاسازی موفق است. مشکل داستانی وجود ندارد و ساختار اثر خاطره­وار است. شخصیتها به اندازه کافی عمق ندارند و پرداخت داستانی نشده­اند به همین دلیل خواننده اشتیاقی برای دانستن سرنوشت آنها ندارد.

جیرجیرک: ماهان نشانی محل کار پدرش ایرج کلاته را که نقاش ساختمانی است به مردانی غریبه می­دهد. ماهان نگران و مشوش به ویلای دکتر که محل کار پدر می­رسد و پیش پدر می­رود. مردانی سراغ او آمده­اند و از بین گفتگوهای آنان با ایرج می­فهمیم که پدر در زمانی که اسیر عراقی­ها بوده جاسوس دشمن بوده است.

داستان موضوع نو و بدیعی دارد. زاویه دید دانای کل محدود به ماهان است. پیرنگ داستان از نوع داستانهای مبتنی بر راز است. خواننده همراه با شخصیت اصلی داستان- ماهان- به راز رابطه مردان غریبه و پدر در طول داستان پی می­برد و به شناخت جدیدی از شخصیت پدر می­رسد. تعلیق و کشش مناسبی در داستان وجود دارد. شخصیتها به اندازه کافی پرداخت شده­اند. پرداخت داستانی خوب و حرفه­ای است.

باغبان: چند سرباز می­خواهند ورق­بازی کنند که وصال یکی از آنها سه انار را از زیر تخت بیرون می­آورد. آنها مشغول خوردن انارها می­شوند. وصال انارها را دور از چشم فرمانده از درختهای باغ پائین تپه چیده است. عصر روز بعد او دوباره به باغ می­رود و میوه­های دیگری می­آورد. سروان فرهادی فرمانده سربازان از رفتن وصال مطلع می­شود و سربازان را تنبیه می­کند. سروان و سربازها به باغ می­روند و وصال مشغول تمیزکردن جوی باغ می­شود. با آمدن سه سرباز عراقی به باغ سروان و بقیه سربازان از باغ بیرون می­روند. وصال دوباره پنهانی به باغ می­رود و در بازگشت سروان او را دوباره تنبیه می­کند. سروان وقتی از زبان وصال می­شنود که عراقی­ها در باغ مین کاشته­اند از تنبیه او دست برمی­دارد.

پیرنگ ساختاری خاطره­ای دارد. شخصیت اصلی داستان وصالی است و مشکل داستانی به صورت فنی آن وجود ندارد. داستان تعلیق و کشش خوبی ندارد. داستان به هشت بخش تقسیم شده که یکپارچگی پیرنگ را مختل کرده است. روایت داستان به عهده اول شخص(من راوی- شاهد) است و نویسنده در پرداخت شخصیت وصال تا حدودی موفق است؛ هر چند به اندازه کافی پرداخت نشده است. فضاسازی و پرداخت داستانی خوب و حرفه­ای است.

درخت کلاغ: عین الله سرایدار یک مدرسه دخترانه است. او برای خریدن پارچه و پرچم نمازخانه مدرسه برای جشن تکلیف شاگردان مدرسه بیرون رفته که در این فاصله مدرسه بمباران شده است. او که قصه را روایت می­کند از اینکه با شاگردان مدرسه تندی می­کرده عذاب وجدان دارد. عده­ای از دختران شهید شده­اند و مادر یکی از آنها با نام ننه سولماز همیشه برای دیدن دختر شهیدش به مدرسه می­آید. سرایدار از خانم مدیر می­خواهد که با او تسویه کنند که او قبول نمی­کند. سرایدار درخت مدرسه را قطع می­کند. با افتادن تنه درخت کلاغها و گنجشکها بیشتر می­شوند. ماموران شهرداری می­آیند و یکی از مامورها ناخنهای پایی را در بین پرچمی که روی دیوار نصب است پیدا می­کند.

داستان زاویه دید اول شخص دارد و قصه آن از زبان شخصیت اصلی آن عین­الله روایت می­شود. مشکل داستان عذاب وجدانی است که عین الله با آن روبه­روست که در پایان داستان نیز او را رها نمی­کند. داستان در پرداخت شخصیت عین الله و ننه سولماز موفق نشان می­دهد؛ هر چند پیرنگی بسیار خطی و ساده دارد که باعث شده تعلیق و کشش خوبی نداشته باشد.

ایستگاه هفت: یونس، قاسم هندی و راوی سه رزمنده­ای هستند که در خانه­ای در لب کارون مستقر شده­اند. پیرمردی وارد خانه می­شود که یونس او را دستگیر می­کند. پیرمرد پشت بام خانه می­رود. او دنبال چیزی می­گردد. پیرمرد ماجرا را تعریف می­کند. او در اول جنگ خانواده­اش را به ماهشهر فرستاده و خودش می­ماند تا اثاث خانه را جمع کند که نمی­تواند آنها را بار بزند و تنهایی راهی ماهشهر می­شود. خانواده را پیدا نمی­کند. او به خانه آمده تا با پیدا کردن آلبوم خانواده عکس آنها را در صفحه گمشده روزنامه ها چاپ کند. پیرمرد نامش حاج یدالله است و گچ­بر ماهری بوده است. عکسها را زمانی که آنها به خانه خالی حاج یدالله پناه آورده بودند برداشته بودند. پیرمرد از آنها می­خواهد که عکسها را پس از رفتن او سرجایشان بگذارند. عکسها سرجایشان گذاشته می­شود و آنها خانه را خالی می­کنند و می­روند.

داستان از همان ابتدا تعلیق خوبی برای خواننده ایجاد می­کند و او را با یک معما رو­به­رو می­کند. پیرمرد چه قصدی از آمدن به خانه دارد؟ به مرور با قصد و نیت او آگاه می­شویم. روایت داستان به عهده اول شخص است و راوی خود یکی از سه نفری است که در خانه پیرمرد ساکن شده است. داستان در پنج بخش طراحی شده که بهتر بود به خاطر یکپارچگی در پیرنگ بخشهای کمتری داشت. یکی از ضعفهای اصلی داستان این است که نویسنده انگیزه سه رزمنده در برداشتن عکسهای خانوادگی حاج یدالله را مشخص نمی­کند. نگاه کردن به آلبوم خانواده در شرایط جنگی منطقی است، اما اینکه عکسها را برای خود بردارند، باید انگیزه خاصی از این کار داشته باشند. داستان پرداختی خوب و حرفه­ای دارد.

  

 


[1] . این نقد در فروردین ماه 1392 در شماره 8 ماهنامه «اقلیم نقد» منتشر شد.


برچسب‌ها: نقد داستان, ماهنامه اقلیم نقد
 |+| نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1392ساعت 9:42 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

امیرخان فردی درگذشت


امیرحسین فردی داستان نویس و مدیر فرهنگی کشور روز پنجشنبه  پنجم اردیبهشت ماه درگذشت و امروز مراسم تشییع او برگزار شد. از نویسندگانی بود که خیلی دوستش داشتم. همه آثارش را خوانده ام. از "سیاه چمن " تا  "اسماعیل". اخلاق او زبانزد بود. چند باری برای انجام پژوهش " شناختنامه استاد امیرحسین فردی" پیشش رفتم. ساده بود و همیشه خودش بود. نه اهل ادا بود و نه ریاکار و فریبکار. خودش بود. خود خودش. اخلاقگرا و مردمدار. آنی بود که می نمود. متاسفانه هنوز شناختنامه زندگی اش منتشر نشده است. افسوس و صد افسوس! خدا رحمتش کند!

 |+| نوشته شده در  شنبه هفتم اردیبهشت 1392ساعت 5:43 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
 
  بالا