شوقات: قصه و افسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

 

سفرهای شاهان به اراک

اراک از زمان تأسیس تا کنون، از اهمیت ویژه­ای در مناسبات کشوری و لشکری داشته است. زمانی جنبه نظامی و تسلط بر اشرار و شورشیان حکومتی برای دولت و حکومت مرکزی مورد توجه بوده و زمان دیگری قرار گرفتن در خط مسیر راه­آهن سراسری کشور و زمانی دیگر جنبه­های صنعتی و تجارتی آن مدنظر بوده است. به هر حال شاهان هر یک با انگیزه و قصدی خاص به این شهر سفر کرده­ و برای مدتی هر چند کوتاه به اراک آمده­اند. سفر هر یک از آنها ویژگی خاصی داشته است و بر اساس زمانۀ زیست و زندگی آنها تعریف می­شده است. بر اساس جستجو در اسناد و مدارک و سفرنامه­های موجود چهار سلطان به سلطان­آباد(اراک) مسافرت کرده­اند. این چهار نفر به ترتیب عبارت­اند از: فتحعلی­شاه قاجار، ناصرالدین­شاه قاجار، رضاشاه­پهلوی و آخرین شاه ایران محمدرضاشاه پهلوی.

 


برچسب‌ها: اراک
 |+| نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 2:5 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

 اولین نمایشگاه عکس در اراک

محمدحسین جمالزاده:«با برادرم براي اولين بار در اراك در حدود سال 1354 در سالن شهرداري، نمايشگاه عكسی برگزار كرديم. اين نمايشگاه با حمايت اداره فرهنگ و هنر بود. براي بازديد از فرماندار، شهردار و رؤساي ديگر ادارات دولتي دعوت كردند. برادرم براي همكاران عكاس كارت دعوت برد، تا آنها نيز شركت كنند. يكي از آنها، برادرم را مسخره كرده بود و گفته بود كه ما اجازه برگزاري نمي­دهيم و آن را به هم مي­زنيم. نمايشگاه دائر شد و به رئيس فرهنگ و هنر، جريان تهديدات را گفتيم. آن موقع، حفاظت اطلاعات شهرباني مأمور مخفي داشت. پليس هم بود. رئيس فرهنگ و هنر به آنها گفت كه مواظب همه چيز باشند و نگذارند نظم نمايشگاه به هم بخورد و زمان آمدن رؤسا به كسي بي­احترامي نشود. سر ساعت مقرر فرماندار، شهردار، رؤساي ادارات و رئيس فرهنگ و هنر هم آمدند. نمايشگاه با حضور آنها افتتاح شد. خيلي خوشحال بودند كه چنين نمايشگاهي براي اولين بار در اراك برگزار شده. موضوعات عكسهاي نمايشگاه، آثار و ابنيه­هاي تاريخي اراك و اجتماعي بود. تعدادی از عكسها چهره بود...»

- از کتاب در دست انتشار «گردش روزگار بر عکس است(خاطرات شفاهی محمدحسین جمالزاده)» نوشته یوسف نیک فام


برچسب‌ها: اراک, کتاب گردش روزگار بر عکس است
 |+| نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم تیر 1393ساعت 8:47 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

به کوشش یوسف نیک‌فام

کتاب «گردش روزگار بر عکس است» خاطرات عکاس باسابقه اراک منتشر می‌شود

خاطرات شفاهی محمدحسین جمالزاده که بیش از ۴۰ سال سابقه عکاسی در اراک دارد به کوشش یوسف نیک‌فام منتشر خواهد ‌شد.

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، کتاب «گردش روزگار بر عکس است» به کوشش یوسف نیک‌فام منتشر خواهد ‌شد. این کتاب به زندگی و خاطرات شفاهی محمدحسین جمالزاده می‌پردازد که بیش از چهل سال سابقه عکاسی در اراک دارد و مجموعه نفیسی از عکس‌های تاریخ اراک، شخصیت‌ها و چهره‌های ماندگار اراک، ورزشکاران، هنرمندان تئاتر و موسیقی، شاعران، نویسندگان، دانشگاهیان، پزشکان، فرهیختگان اراک و... را در گنجینه خود دارد.

کتاب با عکس‌هایی از دوران مختلف زندگی جمالزاده و تصاویری که او عکاسی کرده است مزین شده است. عکس‌هایی از روزهای تظاهرات انقلاب در اراک، اولین نمازجمعه رسمی در اراک، مدرسه عالی علوم اراک(دانشگاه اراک)، دومین جشن فرهنگ و هنر در موزۀ چهارفصل اراک، اجرای نمایش«شنل» در تالار نمایش ماشین‌سازی اراک چند نمونه‌ای از آنهاست که در کتاب درج شده است.

طرح جلد از سینا صفری

 جمالزاده در بخشی از کتاب درباره چگونگی عکاسی از صفوف تظاهرات بر علیه حکومت پهلوی در اراک چنین می‌گوید: «متأسفانه عکسهای اولیه‌ای را که گرفتم و بیشتر از بندآوردن راه‌ها و آتش‌سوزی‌ها بود، برای خودم نگه نداشتم. مخالفین در خیابان لاستیک آتش می‌زدند و راه‌ها را می‌بستند؛ مستقیم فیلم را می‌فرستادم به تهران برای روزنامه آزادگان و بعضی وقتها روزنامه اطلاعات. بعد از مدتی فکر کردم که چرا  فیلم‌ها را می‌فرستم و چه اشتباهی می‌کنم؟ حالا دیگر فیلم‌ها را آرشیو می‌کردم و عکس چاپ شده می‌فرستادم. با دوربین مامیا 330c  دو لنزه که خیلی سنگین هم بود عکاسی می‌کردم. خیلی وقت‌ها، از صحنه عکس می‌گرفتم و فرار می‌کردم و دیگر نمی‌ایستادم که کتک بخورم، یا کسی کارم داشته باشد. جوان هم بودم و زبر و زرنگ و از در و دیوار بالا می‌کشیدم. فرصتی برای دقت کردن و قاب‌بندی دقیق عکسها نداشتم.»

 

 


برچسب‌ها: اراک, کتاب گردش روزگار بر عکس است
 |+| نوشته شده در  سه شنبه سوم تیر 1393ساعت 3:17 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

داستانی نه چندان محکم

نقدی بر کتاب «رهایی»؛ نوشته جمال میرصادقی

یوسف نیک­فام

کتاب «رهایی» نوشته جمال میرصادقی برای اولین بار در سال 1392 در 136 صفحه و با شمارگان 1000 نسخه توسط انتشارات اشاره منتشر شده است.

«کمال کمالی» در مدرسه برای موضوعات انشا داستان می­نویسد و معلم او را تشویق می­کند. او به توصیه حامد دوست همکلاس دانشکده در مسابقه داستانی در مجله­ای شرکت می­کند و مقام اول را کسب می­کند و به اتفاق حامد به دفتر مجله می­رود و جایزه نقدی­اش را می­گیرد.  کمال با دختری به نام نسترن به تماشای نمایشی که حامد کارگردان آن است می­رود. کمال پس از پایان نمایش، نسترن را تا خانه همراهی می­کند. پسردایی نسترن یکی از خواستگاران اوست. کمال عاشق نسترن شده است. در جشن تولد نسترن، کمال و دوستان دیگر حضور دارند. کمال در دانشکده با یکی از دوستان به نام رفعت روبه­رو می­شود. رفعت به او خبر می­دهد که نسترن با پسردایی­اش ازدواج کرده و می­خواهند به آلمان بروند. کمال افسرده می­شود. رفعت نیز که قصد رفتن به آلمان را دارد جشن خداحافظی گرفته و کمال را نیز به این جشن دعوت می­کند. کمال در نزدیکی خانه رفعت، نسترن و شوهرش را می­بیند و گریه­کنان محل را ترک می­کند. کمال در مدرسه­ای دبیر ادبیات می­شود و پنج سال پس از آن،آقای ملک محمدی مدیر مدرسه دستور رئیس منطقه را به کمال می­گوید که خواسته او را از دبیری ادبیات به دفترداری بفرستد. پسرعموی کمال جزو اعتصابیون دانشگاه است و حتی عده­ای از مدیر درباره کمال و پسرعمویش سئوالاتی کرده­اند. دوست پدر کمال رئیس دفتر وزیر است و مدیر از کمال می­خواهد برای حل مشکلش پیش او برود. کمال پیش کلانی در وزارتخانه می­رود و او کمال را به کتابداری مدرسه انتخاب می­کند. کمال به دانشکده رفته و استادش پیشنهاد می­کند که کارمند اداره استخدامی شود وکتابداری را رها کند. کمال کارمند اداره استخدامی می­شود و در آنجا پس از انجام کارها در وقتهای بیکاری کتاب می­خواند. با اطلاع رئیس از این کار او، او را بین کارمندهای دفتری می­فرستند. او همچنان کتاب می­خواند و دیگر همکاران را نیز تشویق به خواندن می­کند. معاون سازمان او را به اتاقی تنگ و تاریک در ورودی سازمان می­فرستد. پس از دو هفته­ای، او دوباره به خواندن می­پردازد. دبیر کل سازمان، اتفاقی به اتاق کمال می­رود و دبیر کل از کتاب خواندن کمال خوشش می­آید و تصمیم می­گیرد کتابخانه­ای برای کارمندان در سازمان ایجاد کند. دستگاه امنیتی کشور کمال را برای پاسخگویی درباره عده­ای از دوستان دانشگاهی و دبیرستانی احضار می­کند و پس از پر کردن فرمها و جوابهایی که می­دهد او را رها می­کنند. دو مامور به سازمان می­آیند و درباره کتابی که طنز و هجویه­ای از اوضاع مملکت است سئوال می­کنند و از او می­خواهند که فردا به کمیته بیاید. اتاق کمال روبه­روی اتاق دبیر کل در طبقه دوم اداره است. او صحبتهای همکاران زن را می­شنود. دختر یکی از آنها گم شده و به خانه نیامده است. کمال برای آنها فال قهوه می­بیند. او در فال قهوه به زن می­گوید که دخترش را گم کرده و به زودی پیدا خواهد شد. فردا دختر پیدا می­شود. کمال دچار عارضه قلبی می­شود. در بیمارستان بستری می­شود و برای مداوا هر چه سریع­تر باید به خارج از کشور برود. کمال به توصیه دکتر رفیع پدر دوستش مسعود برای تاییدیه پزشکی نزد دکتر شفیعی می­رود. هیئت پزشکان با رفتن او به خارج موافقت می­کنند. او منتظر موافقت وزارت امور خارجه می­ماند. دبیر کل با مرخصیِ با حقوق کمال موافقت می­کند. رمان کمال چاپ می­شود. با رفتن کمال موافقت می­شود. گذرنامه را می­گیرد. از منشی دبیر کل می­فهمد که خواهرزاده معاون اداره جای او را خواهد گرفت. کمال با مادر و اقوام و دوستان خداحافظی می­کند و به فرودگاه می­رود. او سوار بر هواپیما در آسمان رومانی است.

«رهایی» داستان بلندی از نویسنده آن است و از نوع داستانهای واقعیت­گراست. قصه داستان در زمان حکومت محمدرضا شاه پهلوی جریان دارد. قصه از نوجوانی تا میانسالی کمال کمالی شخصیت اصلی داستان را دربرمی­گیرد.

داستانها و رمانهای بسیاری هستند که درباره زندگی نویسندگان نوشته شده­اند. به یقین نویسنده وقتی می­خواهد درباره زندگی یک نویسنده قلمفرسایی کند از تجربه زیستی خود بهره می­گیرد و حتی به نوعی حدیث نفس خویش می­شود.

داستان رهایی با تمرکز بر روی زندگی کمال کمالی و مشکلاتی که او با آن دسته پنجه نرم می­کند به نوعی به نقد مناسبات اجتماعی جامعه ایران در قبل از انقلاب پرداخته است. داستان دو رویکرد اساسی دارد. ابتدا به چگونگی نویسنده شدن کمال می­پردازد و به روحیات لطیف او و عاشق شدنش و سپس نویسنده با رویکردی سیاسی به نقد مناسبات حکومتی و عوامل بازدارنده در زندگی کمال توجه دارد.

نویسنده به اندازه کافی در پرداخت شخصیت کمال موفق نیست. اگرچه نویسنده در پرداخت درونگرایانه شخصیت او بسیار موفق عمل می­کند، اما در ایجاد احساس خواننده نسبت به او به گونه­ای که در رنجها و سختیهای کمال شریک شود و با او همذات­پنداری کند چندان موفقیتی کسب نمی­کند. داستان پرداختی حرفه­ای و بسیار مناسب دارد. لغزشهایی در نثر و زبان دیده نمی­شود. انتخاب زاویه دید با هوشمندی همراه است و نویسنده از قابلیتهای «دانای کل محدود به کمال» به خوبی بهره می­گیرد. داستان در سی و دو فصل طراحی شده است که نویسنده می­توانست با استفاده از ایجاز، فصول کمتری داشته باشد تا پیرنگ اثر یکپارچه و خوشقواره­تر شود. نویسنده آنچنان که باید به خانواده کمال نمی­پردازد و بیشتر او را در فضای اداره و مناسبات دانشکده با دوستانش همراه می­کند.

برای نویسنده با تجربه­ای همچون میرصادقی که خود کتابهای متعددی در مباحث تئوریک و آموزشی داستان دارد و برخی داستانهای او مانند « بادها خبر از تغییر فصل می­دهند» که از آثار ماندگار و با ارزش اویند، رهایی هر چند در زمانه­ای که نویسندگان اغلب با ترفندهای فرم­گرایانه به نوعی به آزار خوانندگان می­پردازند خوش­خوان است، اما در کارنامه او اثری که حاوی ارزشهای ساختاری باشد نیست.

 منبع: ماهنامه اقلیم نقد شماره ۱۹- اسفند ۱۳۹۲- صص ۴۵-۴۷.


برچسب‌ها: داستان, نقد داستان, ماهنامه اقلیم نقد
 |+| نوشته شده در  شنبه سی و یکم خرداد 1393ساعت 3:41 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

 

جمشید مشایخی در اراک

بخش کوتاهی از کتاب در دست انتشار"گردش روزگار بر عکس است(خاطرات محمدحسین جمالزاده)"

یوسف نیک­فام

...قبل از انقلاب استاد جمشيد مشايخي به همراه گروهي از بازيگران برای اجرای نمایش «شنل» به اراك دعوت شد. محل اجرا، تالار نمایشی مركز آموزش ماشين­سازي اراک بود. دو نمایش را در این تالار عکاسی کردم.

 جعفر والي کارگردان شنل بود و در آن جمشید مشایخی، جعفر والي، مرحوم پرويز فني­زاده، مرحوم خسرو شكيبايي، اكبر زنجانپور، مرحوم مهين شهابي و اسماعيل محرابي بازي مي­كردند. متاسفانه از نمايش دوم چيزي به خاطرم نمانده است. اين دو نمايش را من عكاسي كردم و زير نظر فرهنگ و هنر اجرا مي­شد. نمايش شنل به مدت دو شب اجرا شد. خانواده­هاي زيادي با استاد مشايخي عكس گرفتند. وقتي نمايش اجرا مي­شد، نبايد فلاش مي­زدم. تمامي عكسها را بدون فلاش گرفتم...

 


برچسب‌ها: اراک, کتاب گردش روزگار بر عکس است
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم خرداد 1393ساعت 8:9 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا