شوقات: قصه و افسانه
 
 
وب نوشتهاي يوسف نيك فام
 

رستگاری در تاریکی

خاطره­ای از کتاب در دست انتشار «سینما دنیای اراک»

یوسف نیک­فام

فرزند خانوادۀ پرجمعیتی باشی، خانواده­ای که تا قبل از تو پنج پسر را به انگیزه داشتن تنها یک دختر به جمع خود راه داده باشد، شاید چندان خوشایند به نظر نرسد. حتماً تو هم که به دنیا آمده­ای همانند بقیه گفته­اند:«این هم که پسر شد!» هر چه بوده حتماً حکمتی در آن بوده است. بعد از تو هم فرزند دیگری به دنیا آمده بود که او هم پسر بود، اما مرگ به سراغش آمد و او را با خود برد؛ که همه را خواهد برد. اما گویی آرزوی داشتن دختر همچنان باقی بوده که پس از مرگ او، این بار هم فرزند دیگری و او نیز پسر و پس از او دیگر این زنجیرۀ زایش پسر گسستنی شده و دیگر هفت پسر و تمام. چه جالب هفت پسر! چه اتفاق خوشایندی و چه عدد خوش ُیمنی!

هر پسری به قدر همت و توانش توانست از این دنیای وحشت و سهمناک سهمی نصیب خود کند. فرزند ششم نیز به دنبال سهم خود تاکنون که چهل و چهار سال از عمرش می­گذرد، بسیار دویده است. و شاید سقف آسمان زادگاهش را پائین دید که کوچ کرد، تا سهمی بیشتر از آسمان خداوند جستجو کند.

این کوچ خواسته سبب نشد، تا آسمان زادگاهش را فراموش کند؛ و هر بار به بهانه­ای دوباره بازگشت و چشم به آسمانش دوخت، تا شاید دوباره رنگ آبی گذشته را بیابد که نیافت و نخواهد یافت، اما مگر یاد و خاطرۀ آن را فراموش خواهد کرد؟ هر چیزی فنا شدنی است، جز خاطره. و این کتاب و چند کتاب دیگری که نگاشته شد، شاید مهم­ترین سببش یادکری بود از آن آسمان آبی تکرار ناشدنی.

اگرچه زادگاهش دیگر آبی آسمانش را از یاد برده است، اما بهانه­های دیگری هم هست برای رفتن و سرکشی. یکی از این بهانه­ها در کنج میدان اصلی شهر نشسته است و جاخوش کرده است و نگاه خسته­اش همچنان به چشمهای رهگذران است، تا شاید کسی به هوای او لختی بایستد و به دور از هیاهوی بیهودۀ اتفاقات امروزی، مشتاقانه به عکسهای روبه­رو خیره شود و کنجکاو برای یافتن و دانستن داستان عکسها، دست در جیب کند و با قدمهای آرامش جلو بیاید و سر در اتاقک کوچک شیشه­ای کند و چرک کف دستش را به کسی که آن سوی اتاقک نشسته است بدهد، تا اجازه یابد به حرمی امن وارد شود. حرم امنی که روشنایی در آن جایی ندارد و هر چه هست تاریکی است و رستگاری در تاریکی است.

و تو که ششمین فرزندی از همان زمانی که دانستی زندگی نیاز به چنین حرم امنی دارد، مشتاقانه شتافتی! هر هفت فرزند شتافتند، اما پدر هیچ­گاه امنیتی در آن ندید و هر چه بود و هر دلیلی که داشت مخالفت با آن بود. و حالا که فرزند ششم خود پدری شده است، راز این مخالفت را شاید بهتر دانسته باشد.

این حرم امن حرمت دارد. متولی­اش سالهاست در سرما و گرما در آرامش و خطر در این حرم مسکن دارد. ششمین فرزند به حرمت او هر بار که وارد می­شود، سر تعظیم ارادتش را بر آستان او پائین می­آورد و به یاد همۀ خاطرات تلخ و شیرینی که از این حرم دارد، دستش را می­بوسد و احترامش می­کند. و این کتاب تجلیل از مقام اوست که همچنان عاشقانه چراغ این حرم را روشن نگاه داشته است، تا شاید فرزند ششم خانوادۀ دیگری از کودکی، دلخوشانه به آن پناه آورد و آرامش بیابد.  

چه خوب می­شد اگر مادر زنده می­شد و به همان روزهای جوانی­اش بازمی­گشت و تو را در آغوش می­گرفت و به همراه بزرگترین برادرت تو را به سینما می­برد و تو برای اینکه بتوانی پرده را کامل ببینی روی پاهایش می­نشستی و ترسی از تاریکی، وجودت را فرا می­گرفت و به ناگاه نوری به جلو تابیده می­شد و تو کنجکاو یافتن منبع نور سرت را برمی­گرداندی و امتداد نور را دنبال می­کردی و شکاف کوچکی می­دیدی، تا اینکه نام فیلم بر روی پرده می­نشست:«گل خشخاش» و تو که هنوز سوادی نداشتی، برادرت نامش را زمزمه می­کرد و تو آن را در جانت حک می­کردی، تا اولین فیلمی را که دیده­ای در حافظه­ات نگهداری.

چه خوب می­شد اگر دوباره کفشهای نوجوانی­ات را پا می­کردی و به دور از چشم پدر، وقتی که همه در خواب قیلولۀ بعدازظهر روزهای بهاری اراک بودند به آرامی از خواب دروغین برمی­خاستی و شلوارت را به پا می­کردی و یواشکی از خانه بیرون می­زدی و به همراه همکلاسی و دوستی که قول تهیۀ بلیط سینما را داده است، فاتحانه از خیابان فرح(شریعتی) می­گذشتی و به باغ ملی می­رسیدی و دوست دست در جیب می­کرد و بلیط می­خرید و با ورود به سالن انتظار حرم «دنیا» و بوی مدهوش کنندۀ کالباس و خیارشور به طرف بوفه می­رفت و دوست، ساندویچی با یک بطری­ کانادادرای می­خرید و منتظر تا درهای حرم باز شود و زائران به تاریکی بشتابند. چه خوب می­شد این بار، روز بعد، دیگر دوستت از پدرش بابت خالی کردن دخل مغازۀ خواربارفروشی کتک نخورد!

چه خوب می­شد اگر دوباره در پی برادران دیگر که پنهان از چشم به طرف حرم روانه شده­اند و تو و برادر یک سال بزرگتر از تو را قال گذاشته­اند، شما آنها را گم ­کنید و خود نیز گم شوید و برف هم نرمک نرمک ببارد و صورت کوچک شما از سرمای استخوان­سوز اراک و ترس از بی­پناهی غرق اشک شود، تا مردی مهربان بیاید و بپرسد که:«چی شده چرا گریه می­کنید؟» و تو تنها اشکهایت را نشان دهی و دماغت را بالا بکشی و چیزی نگویی و برادر به سختی در میان اشکهایش بگوید که:«گم شدیم.» و مرد بگوید که:«خونه­تون کجاست؟» و او بگوید که: «خونه­مون گردوئه» و او دلداری بدهد و بگوید که:«گریه نکنید» و دستهایت را در دستهایش بگیرد و گرمش کند، تا شاید کمی از سرما کاسته شود. تو و برادرت را به در خانه برساند و تحویل پدر و مادر بدهد و مادر، تو و برادر را در پناه خود بگیرد و زیر کرسی­ بخواباند تا سرما از تنتان برود و خواب شما را با خود ببرد؛ و در خواب با یک بلیط دو فیلم ببینی و صدای کشدار مرد سبد به دست را بشنوی که در فاصلۀ بین نمایش فیلم و تعویض حلقۀ فیلم، بشنوی که:«کیم، بستنی،آلاسکا، ساندویچ!». 

- منتشر شده در هفته نامه وقایع استان مرکزی، شنبه 27 دی 1393، ص 11. 


برچسب‌ها: اراک, کتاب سینما دنیای اراک
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه یکم بهمن 1393ساعت 9:40 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

نقد داستان بلند «لحظه‌ها جا می‌مانند» از یوسف قوجق، در معاونت پژوهش و آموزش حوزه هنری

با حضور نویسنده، روز سه شنبه آتی (30‌ام دی ماه) داستان بلند «لحظه‌ها جا می‌مانند» نوشته نویسنده هموطن ترکمن، یوسف قوجق، در جلسه نقد هفتگی داستان روزهای سه  شنبه معاونت پژوهش و آموزش حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، که به سرپرستی محمدرضا سرشار برگزار می‌شود، با حضور نویسنده اثر، توسط نویسندگان حاضر در جلسه، نقد جمعی می‌شود.

    «لحظه‌ها جا می‌مانند »در سال 1392 برای نخستین بار توسط انتشارات شهرستان ادب منتشر شد و در همین مدت کوتاه که از انتشار آن می‌گذرد توانست جوایزی را به خود اختصاص دهد. که از آن جمله می توان به لوح تقدیر در پنجمین دوره جشنواره‌ داستان انقلاب (سال ۱۳۹۱)، لوح تقدیر در بیست‌وششمین دوره جایزه‌ کتاب فصل (سال ۱۳۹۲) و لوح تمجید در دوازدهمین دوره جشنواره قلم زرین (سال ۱۳۹۳) اشاره کرد.

    جلسات نقد داستان روزهای سه شنبه حوزه هنری با بیش از سی سال سابقه برگزاری مستمر، قدیمی‌ترین و با دوام ‌ترین و پربارترین این نوع جلسات در کشور، از ابتدا تا کنون است.

    اداره این جلسات که در چند سال از دهه 1360 به عهده محمدرضا سرشار بود، از سال 1381 نیز به او واگذار شد، و وی تا کنون حدود سیزده سال است به طور پیوسته آن را مدیریت می‌کند؛ که در این دوره بسیاری از شرکت کنندگان در آن پس از چندی، برای نخستین بار توانستند به سطحی ارتقا یابند که آثار داستانی خود را به صورت کتاب یا کتابهای متعدد به چاپ برسانند و بعضا از جشنواره‌های معتبر داخلی موفق به دریافت جوایزی شوند. برخی نیز علاوه بر داستان، در وادی نقد داستان و داوری جشنواره‌های ادبی هم به فعالیت پرداختند. که  از آن جمله می‌توان به مهدیه (اقدس) ارطایفه، مریم شریف رضویان، مریم مقانی، معصومه عیوضی، فاطمه دانشور جلیل، یوسف نیک فام، فرخنده حق‌شنو، فرحناز شیخ‌علی‌زاده، ابوالفضل طاهرخانی، پروانه بابک، سهیلا ازگلی، یوسف یزدیان وشاره، رقیه مهری، اکرم سرداری، زینب گودینی، علیرضا عیوضی و ... اشاره کرد.

   نویسنده داستان حجیم «لحظه‌ها جا می‌مانند»، یوسف قوجق، متولد اول خرداد ۱۳۴۷ در روستای «اوخلی بالا» از توابع رامیان(در منطقه‌ای از استان گلستان)، متأهل، با دو فرزند پسر، و هم‌اکنون ساکن تهران است.

   او تحصیلات ابتدایی را در زادگاهش و راهنمایی و متوسطه را در شهر گنبدکاووس سپری کرد. تحصیلات عالی را در رشته‌ زبان و ادبیات فارسی (کارشناسی) و تحصیلات تکمیلی (کارشناسی ارشد) را در رشته‌ مردم‌شناسی به پایان رساند.

   کارشناس ادبی مدیریت انتشارات کانون پرورش فکری کودکان و نوجوانان، دبیری سرویس داستان در برخی نشریات، همکاری ادبی با رادیو، داوری بخش داستان در برخی از جشنواره‌های ادبی استانی و سراسری، مترجمی و مشاوری فرهنگی سفیر جمهوری اسلامی ایران در ترکمنستان از جمله فعالیت‌های قوجق در طول این سال‌هاست.

   وی همچنین صاحب امتیاز و مدیرمسئول هفته‌نامه«یاپراق» (به معنای برگ) است که گستره‌ سراسری و بین‌المللی دارد. این نشریه در تاریخ ۱۶/۷/۱۳۷۶ پروانه‌ی انتشار گرفت و تا سال ۱۳۸۸ به صورت فصلنامه چاپ و منتشر می‌شد اما در سال ۱۳۸۸ ترتیب انتشارش از فصلنامه به هفته‌نامه تغییر یافت.

    قوجُق داستان نویسی را از سال ۱۳۶۵ آغاز کرد و تاکنون علاوه بر ادبیات داستانی، در زمینه‌ مردم‌شناسی فرهنگ ترکمن و ادبیات این قوم ایرانی آثار متعددی به چاپ رسانده است.

  جلسه نقد داستان بلند «لحظه‌ها جا می‌مانند»، سه شنبه آینده، ساعت 15 تا 17 در سالن کنفرانس معاونت پژوهش و آموزش حوزه هنری سازمان تبلیغات اسلامی، واقح در طبقه دوم (خ. سمیه غربی، نرسیده به تقاطع خ. حافظ) برگزار می‌شود و حضور در این نشست برای همگان آزاد است.


برچسب‌ها: حوزه هنری, داستان, نقد داستان
 |+| نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم دی 1393ساعت 8:16 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

یک اراکی، پایه گذار اعتصاب در دانشکده فنی

در کتاب "خاطرات روزگار سرکشی" گوشه‌هایی از زندگانی تقی مکی‌نژاد یکی از اعضای گروه پنجاه و سه نفر و از فعالان حزب توده ایران به تصویر کشیده شده است.

 به گزارش خبرنگار خبرگزاری دانشجویان ایران(ایسنا)- منطقه مرکزی، در این کتاب که به تازگی به همت یوسف نیک‌فام منتشر شده به چگونگی اعتصاب در دانشکده فنی تهران در سال 1313 پرداخته شده است.

 در اینباره در کتاب می‌خوانیم:پس از تصميم دولت وقت براي تأسيس دانشكده فني در سال 1313 تقی مکی‌نژاد به اتفاق انور خامه‌‌اي جزو دانشجويان پذيرفته‌شده در اولين دوره آن دانشكده شد. پيش از اين دولت هر سال صدنفر از بهترين دانش‌آموزان را از طريق مسابقه انتخاب و براي ادامه تحصيلات به اروپا مي‌‌فرستاد.

 مهمترين فعاليت حزبي مکی‌نژاد تا آن‌ زمان در خلال سازماندهي اعتصاب دانشكده فني در سال تحصيلي 15-1314 شمسي اتفاق افتاد.

 انور خامه‌‌اي درباره اين اعتصاب و نقش مكي‌‌نژاد با توضيحات جامعي چنين مي‌‌نويسد: تنها كار مهمي كه گروه پنجاه و سه نفر پس از انتشار مجله دنيا انجام داد اعتصاب دانشكده فني در سال 1315 بود. اين اعتصاب در شرايط آن روز ايران بي‌نظير بود. تنها اعتصابي كه در دوران سلطنت رضاشاه با موفقيت كامل به پايان رسيد همين اعتصاب دانشكده فني بود.

 البته اعتصاب‌هاي بزرگ ديگري و بزرگ‌تر از همه اعتصاب كاركنان نفت آبادان به رهبري يوسف افتخاري مهم و مؤثر بودند اما هيچ‌كدام موفقيت كامل به‌دست نياوردند. همچنين يگانه اعتصابي كه پليس نتوانست رهبر و سازمان‌دهندگان آن را كشف كند و گزارش داده بود كه كاملاً خودجوش است، همين اعتصاب دانشكده فني بود. چرا؟ براي اينكه بسيار دقيق طراحي و برنامه‌ريزي شده و اين برنامه به دقت مو‌به‌مو اجرا شده بود.

 در طرح، ابتكار، برنامه‌ريزي، سازماندهي و رهبري اين اعتصاب هيچ‌كس ديگري از پنجاه و سه نفر به‌جز مكي‌نژاد دخالت نداشت.

 در آن هنگام(سال تحصيلي 15-1314) تنها سال اول و دوم دانشكده تأسيس شده بود. دانشكده از هر جهت، كارگاه فني، آزمايشگاه، استادان و حتي محل مناسب نواقص فراوان داشت و موجب نارضايي همه دانشجويان بود. اما آنچه بيش از همه بر نارضايتي دانشجويان مي‌‌افزود روش ديكتاتورمآبانه رئيس بود.

 محيط دانشكده آماده انفجار بود، ولي از ترس همين رئيس كسي جرأت اعتراض نداشت. مكي‌نژاد حساب كرد كه براي اعتصاب و پيروزي آن بايد ترس دانشجويان را از بين ببرد و قدرت اعتراض به آنها بخشيد. اما براي نيل به اين اهداف بايد آنها را سازمان داد و متحد كرد. پس تصميم گرفت اتحاديه دانشجويان را ايجاد كند اما، در دوران ديكتاتوري رضاشاه حتي بردن نام اتحاديه هم دل شيري مي‌‌خواست تا چه‌ رسد بـه تشكيل آن. بنابراين بـراي مكي‌نژاد دو چيز از آغاز مسلم بود اول اینکه اتحاديه بايد كاملاً پنهاني و به ‌اصطلاح زيرزميني باشد، دوم اینکه تا زماني كه اكثريت مطلق دانشجويان متحد و آماده اعتصاب نشده‌اند نبايد نام اتحاديه را بر زبان آورد.

 مكي‌نژاد، بر بنياد اين دو اصل از ابتداي سال دوم كار ساماندهي را آغاز كرد. نخست سه نفر از مطمئن‌‌ترين و روشن‌‌ترين دانشجويان سال دوم را انتخاب كرد و به‌ عنوان اينكه بنشينيم ببينيم نواقص دانشكده چيست نخستين سلول اتحاديه را پديد آورد.

 پس از چند جلسه بحث و بررسي هر يك از افراد اين گروه كه بعداً مركز اتحاديه دانشجويان شد مأمور شدند با سه نفر مطمئن و ناراضي ديگر سلول مشابهي به همان طريق خودشان تشكيل دهند، يعني ابتدا دعوت براي بحث و بررسي باشد و بعد به ‌تدريج صحبت به اتحاد و اعتصاب كشيده شود.

بدين‌ترتيب تا پايان ثلث دوم سال همه دانشجويان سال دوم در چنين سلول‌هايي متشكل شده بودند و در جلساتي كه منظم تشكيل مي‌‌شد، درباره مسائل و نواقص دانشكده، فوائد اتحاد و مبارزه براي رفع آنها و روش‌ها و اصول‌كار پنهاني بحث و بررسي مي‌‌كردند. تا اين تاريخ هيچ اقدامي براي سازمان دادن سال‌ اولي‌‌ها صورت نگرفته بود. آنگاه رهبري سازمان يعني همان سلول اولي تصميم گرفت به همان شكل سال ‌اولي‌‌ها را متشكل كند.

 اين كار با نفوذي كه سال ‌دومي‌‌ها روي اولي‌‌ها داشتند خيلي سريع‌تر انجام گرفت. آنگاه به همه دانشجويان ابلاغ شد كه عضو اتحاديه دانشجويان‌‌اند و بايد دستورهاي مركز پنهاني آن را انجام دهند. اينك سال تحصيلي به پايان خود نزديك شده و بهترين موقع براي اعتصاب بود.

 در روز اعتصاب تمام احتياط‌هاي لازم به عمل آمده بود كه هيچ‌كس به دانشكده نرود. دانشجويان بسيار مطمئني در پيرامون دانشكده گمارده شده بودند تا اگر كسي خواست به دانشكده وارد شود حسابش را برسند. عملاً هم فقط يك نفر خواست به دانشكده نزديك شود كه حسابش رسيده شد. البته پيش از شروع اعتصاب، نامه مستدلي به رئيس دانشكده نوشته و تمام مشكلات و نواقص دانشكده را شرح داده و افزوده بودند تا رفع اين نواقص در كلاس‌ها شركت نخواهند كرد.

 رئيس دانشكده اول اعلاميه تهديدآميزي به در دانشكده چسباند. بعد به اداره سياسي شهرباني متوسل شد. اين اداره هم تقريباً تمام سال‌ دومي‌‌ها و چند تن از سال ‌اولي‌‌ها را بازداشت و از آنها از جمله مهندس مكي‌نژاد بازجويي كرد. چون گفته همه آنها تقريباً شبيه به ‌هم بود و بعضي استادان هم نواقص موجود را تأييد كرده بودند، گزارشي عليه رياست دانشكده به سود دانشجويان به رئيس شهرباني داد و پيش از آن، همه بازداشت‌شدگان را پس از چند ساعت آزاد كرد.

 اعتصاب با موفقيت كامل به پايان رسيد و مهمتر از آن اتحاديه با استحكام بيشتر به موجوديت خود ادامه داد.

 متاسفانه يك سال بعد گروه پنجاه و سه نفر كشف و مسئله اعتصاب دانشكده فني و نقش مكي‌نژاد در آن آشكار شد. فشار و كنترل پليس از يكسو و انگ كمونيستي خوردن روي اتحاديه همراه با رفع بعضي نواقص دانشكده، كافي بود كه اتحاديه را متلاشي كند...

 تقي مكي‌نژاد دانشجوی اراکی دانشکده فنی در يادداشت‌هايش درباره سرانجام اعتصاب در دانشكده فني چنين مي‌‌نويسد: ... با راهنمايي كامبخش و دكتر اراني، سازماندهي اعتصاب دانشكده فني در سال 1314 با من بود كه پس از يك هفته ختم اعتصاب اعلام و وزير فرهنگ وقت مرحوم علي‌اصغر حكمت كليه خواسته‌‌هاي ما را قبول و به مورد اجرا گذاشت"

کتاب خاطرات روزگار سرکشی(گوشه‌هایی از زندگانی تقی مکی نژاد یکی از اعضای گروه پنجاه و سه نفر و از فعالان حزب توده ایران)  به شمارگان 990 نسخه و در 212 صفحه توسط انتشارات پردیس دانش در تهران به چاپ رسیده است.

53 نفر در اصطلاح به اولین زندانیان سیاسی گفته می‌شود که در دوران رضاشاه در سال ۱۳۱۶ خورشیدی بازداشت شدند. بیشتر این زندانیان در زندان قصر محبوس بودند و شماری از آنها پس آزادی، حزب توده ایران را بنیان گذاردند.


برچسب‌ها: اراک, کتاب خاطرات روزگار سرکشی
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم دی 1393ساعت 12:18 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

سفر فتحعلي شاه قاجار به سلطان­آباد

فصلی از کتاب در دست انتشار «سفرهای شاهانه به اراک»

یوسف نیک­فام

فتحعلي شاه قاجار اولين شاهي است كه به اراك سفر كرده است. او در سال 1244 هجري قمري پس از رسيدن به قم و زيارت حضرت معصومه(س) وارد شهر جديد­التأسیس سلطان­آباد مي­شود. محمدحسن­خان اعتمادالسلطنه يكي از همراهان ناصرالدين شاه قاجار در سفر به سلطان­آباد در سال 1309 هجري قمري در «تاريخ و جغرافياي راه عراق عجم» درباره سفر فتحعلي شاه قاجار به سلطان­آباد و اقداماتي كه در اين سفر صورت مي­پذيرد چنين مي­نگارد:«...خلاصه در سنة هزار و دويست و چهل و چهار در اواسط جمادي­الاولي موكب فتحعلي شاه به زيارت حضرت معصومه توجه فرموده، پس از زيارت از قم به سلطان­آباد كزاز تشريف برده در شهر جديد يعني سلطان­آباد، مهمان يوسف­خان سپهدار شدند و در بيست و هفتم جمادي الثانيه به دارالخلافه ورود فرمودند. يوسف­خان سپهدار مايملك خود را نقداً و جنساً، ضياعاً و عقاراً، صامتاً و ناطقاً بر صفحة طوماري نوشته و شرعاً هبه و پيشكش خاكپاي پادشاهي نمود كه تماماً به خود او مسترد شد. و در شهر سلطان­آباد ندا كردند كه در ايام توقف اردوي پادشاهي در سلطان­آباد بيع و شرا كليتاً مرعي نشود و هر كس را به هر چه حاجت افتد، از انبار سركار سپهدار مجاناً ببرد و اهالي سلطان­آباد نه بفروشند و نه بخرند. و اين تدبير براي اين بود كه اگر كسي بخواهد شلتاقي بكند و زياده از مايحتاج خود بگيرد، بداند بعد از ترك سلطان­آباد، چون كسي نمي­خرد به جاي خود مي­ماند. و در ازاي اين خدمات، يوسف­خان سپهدار گرجي ملقب به«كدخداي عراق» شد و به نشان و تمثال مكلل به الماس مفتخر گرديد و پنج عراده توپ به سپهدار داده شد كه در قلعة سلطان­آباد باشد. و چون حصار شهر بي خندق بود، حكم شد كه از خزانة دولت در خارج حصار خندقي حفر شود...»[1]

ابراهیم دهگان تاریخ­نویس و پژوهشگر توانای اراک به نقل از رضاقلی هدایت نیز درباره سفر فتحعلی شاه چنین می­نویسد:«...پس از چندی توقف در قم، شاه کامکار به طرف سلطان­آباد که از شهرهای معظم و بنای سپهدار مکرم محمدیوسف­خان سپهدار بود، حرکت نمود و چند روزی هم برای دیدن شهر جدید متوقف به آن دیار شد... یوسف­خان گرجی، حاکم و سپهدار افواج عراق، امیری بزرگ از امرای دربار حضرت خاقان قاجار بود. [او] در عراق شهر جدیدی بنا کرده[و] به نام سلطان ایران، سلطان­آباد نام نهاده بود. بلده­ای بود از هر حیث در کمال جمال و برج و باره و رسته بازارش در نهایت متانت و حصانت اتمام یافته بود. حضرت شاهنشاه صاحبقران[را] در این سفر به دیدن آن شهر رغبتی افتاد و عزیمت آن صوب فرمود و بعد از ورود به عرصۀ کزاز«که شاه غزنوی آید سوی سرای ایاز». آن یوسف مصر عراق را به شکرانۀ توجه مالک­الملک کل مایملک و مایعرف خود را از نقد و جنس و صامت و ناطق بر صفحۀ طومار نگاشت و به پای رنج حضرت شاهنشاهی و نعل بهای سمند ظل­الهی عرضه داد و بر منصۀ ظهور نهاد و در شهر سلطان­آباد ندا کرد که مادام ایام توقف اردوی شهریاری در سلطان­آباد اصلاً رسوم بیع و شری مرعی نشود تا هر کس را به هر چه حاجت و ضرورت افتد از انبار و سرکار سپهدار برند و رطباً و یابساً اهالی سلطان­آباد نفروشند و نخرند و چیزی نیاورند و نبرند. لهذا اگر کسی زیاده از مقدار احتیاج از انبارخانۀ سپهدار بر سبیل غارت و یغما آذوقه برده پس از انقضای زمان توقف اضافات سیورسات بر جای بماند و حمل نتوانست گفتی. حریصان فاقه­زدۀ اردوی حضرت شهریار، سلطان­آباد را شهر مصر و سپهدار یوسف نام عزیز ایام بود که به بضاعت مزجات همگی را به کیل میل مرهون عواطف خود کرد و مشمول عوارف خود فرمود و با تمامی ملکزادگان خدمات تمام به ظهور آورد، اعلی و ادنی را از خود راضی داشت. حتی با آحاد لشکری تلطفات نمود و احدی را از آن گروه را جای تحکی از مقامات تشکی نماند. دارای ملک­آرای قاجار یعنی خاقان صاحبقران کامکار، ازسیاق چاکری و رسوم خدمتگری وی غایت تراضی حاصل فرمود. جناب یوسف­خان را به لقب کدخدایی عراق ملقب و به اعطای نشان مکلل مصور به تمثال بی­مثال مفتخر داشت و رقبات او را که به رغبت عرضۀ حضور اقدس اعلی کرده بود، به تیول ابدی و سیورغال سرمدی مقرر فرمود و پنج عراده توپ قلعه­کوب و دوصد کس غلام علوفه­خوار رکابی خاصه به محافظت شهر سلطان­آباد مقرر شد و اشارت فرمود که خندقی عمیق که مخارج آن از دیوان سلطان صاحبقران ممضی[= امضا شده، مؤید، قابل اجرا] شود، بر گرداگرد شهر سلطان­آباد ساخته شود. چون بر مدارج جاه و جلال سپهدار عراق بیفزود و امور آن صفحات را چنان که مصلحت وقت بود انتساق تمام داد[=کاملاً مرتب کرد] عزیمت مراجعت فرمود. در روز بیست و هفتم شهر جمادی­الثانیه شهر تهران را از فر ورود مسعود، سپهر هشتم فرمود.»[2]

ابراهیم دهگان در ادامه به نقل از سپهر(لسان­الملک) صاحب کتاب «ناسخ­التواریخ و براهین العجم» درباره این سفر می­نگارد:«...پس از چهار روز توقف در قم راه سلطان­آباد برگرفت. غلامحسین­خان، سپهدار عراق، که از تمامت امرای ایران چون بدر تمام از ستارگان ممتاز بود و آوازۀ جودش از عراق تا حجاز همی­رفت، چون آهنگ شهریار را بدانست، به قدم عجل پذیره شد و جبین بر خاک راه سود و شاهنشاه را با تمامت سپاه به سرای خویش آورد. نخست سر گنجینه و دفینه بگشاد و چندانکه سیم و زر و لآلی و دُرر داشت در پیشگاه پادشاه کشید و هر سجلی و قباله­ای که از مزارع و مراتع و قریه و دور و قصور داشت نیز بر سر آن گنجها گذاشت و به رسم پیشکش پیش نهاد. آنگاه حکم داد که مردم سلطان­آباد و کزاز از خوردنی و آشامیدنی و دیگر اشیا نه از لشکریان بخرند و نه بدیشان بفروشند...او را کدخدای عراق لقب داد... و پنج عراده توپ برای حفظ قلعۀ سلطان­آباد بدو گذاشت و فرمان داد که بر گرد دیوار قلعه نیز خندقی کند و خرج آن را با کارداران دیوان محسوب بدارد...و شاهنشاه روز 27 شهر جمادی­الاخره وارد تهران گشت.»[3]

سپهر برخلاف یادداشتهای اعتمادالسلطنه و رضاقلی هدایت، سپهدار عراق در زمان سفر فتحعلی شاه را غلامحسین­خان، سپهدار دوم عراق اعلام کرده است و ابراهیم دهگان که گویا دسترسی به یادداشت اعتمادالسلطنه نداشته و با استناد به اینکه رضاقلی هدایت زمان فوت یوسف­خان گرجی را 1240 قمری اعلام کرده است، بر این اساس نظر سپهر را صحیح اعلام می­کند و سپهدار عراق در زمان سفر شاه را غلامحسین­خان می­داند. با یافتن زمان دقیق مرگ یوسف­خان گرجی سپهدار اول به یقین می­توان پاسخی به این سئوال یافت. سپهر نیز مانند رضاقلی هدایت زمان مرگ یوسف­خان را سال 1240 اعلام می­کند و می­نویسد:«...یوسف­خان گرجی سپهدار و حاکم عراق که به نظم اصفهان مشغول بود در آن بلده مریض شد و چشم از جهان به بست و فرزندش غلامحسین­خان که به مصاهرت[دامادی] شهریار افتخار داشت و با اینکه سنین عمرش افزون از هفده نبود به سلامت فطرت و کرامت طبع و شهامت خاطر امتیاز داشت، جای پدر گرفت...»[4] با توجه به اینکه شرح حال یوسف­خان گرجی در هاله­ای از ابهام قرار دارد و چندان اطلاعات متقن و دقیقی از زندگی او ثبت نشده است، موضوع مرگ او و زمان درگذشتش نیز بر اساس اسناد اندکی که وجود دارد، چندان قابل اطمینان نیست و از این روی قضاوت قطعی درباره اینکه در سفر فتحعلی­شاه چه کسی سپهدار سلطان­آباد بوده است نیز ابهام­آلود است.

   علیرغم جستجوهای بسیار نگارنده، متاسفانه اطلاعات بیشتری از چگونگی سفر فتحعلی شاه به سلطان­آباد موجود نیست. شاید اگر او نیز همانند دیگر شاه قاجار، ناصرالدین شاه اهتمامی به مکتوب کردن چگونگی سفرش داشت، اطلاعات جالبی از روزهای سفر او در دست بود. از این روی باید سپاسگزار اعتمادالسلطنه، رضاقلی هدایت  و سپهر بود که اشاراتی هر چند کوتاه به این سفر داشته­اند. 

منبع: هفته نامه وقایع استان مرکزی، شماره 278، 13 دی ماه 1393، ص 11. 

[1] .سفرنامه عراق عجم به ضميمه تاريخ و جغرافياي راه عراق عجم، ص 204.

[2] . تاریخ اراک، مجلد دوم از بدو ظهور دولت صفوی تا سفر ناصرالدین شاه به صفحات اراک، صص 113 و 114.

[3] . همان، صص 114 و 115.

[4] . دنبالۀ تاریخ اجتماعی اراک و برخی موضوعات فرهنگی و هنری، ص 98.


برچسب‌ها: اراک, کتاب سفرهای شاهانه به اراک
 |+| نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم دی 1393ساعت 12:53 بعد از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 

انتشار اولین کتاب درباره «تاریخ شفاهی انقلاب‌اسلامی در اراک»

کتاب «تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی در اراک» که به همت یوسف نیک فام گردآوری و تدوین شده است به زودی توسط حوزه هنری استان مرکزی منتشر می‌شود.

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، کتاب «تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی در اراک» که به همت یوسف نیک فام گردآوری و تدوین شده است به زودی توسط حوزه هنری استان مرکزی منتشر می‌شود.

این کتاب اولین اثر مکتوب دربارۀ انقلاب اسلامی در اراک است، شامل پیشینه فعالیت‌های سیاسی در اراک، روزشمار انقلاب اسلامی در اراک، خاطرات شفاهی فعالان انقلاب اسلامی در اراک، شهدای انقلاب در اراک و اسناد و تصاویر است.

در بخشی از کتاب می‌خوانیم:

«... پس از آنکه در تهران اعتراضات شکل گسترده‌ای یافت، مردم اراک نیز به صورت جدی‌تر  وارد میدان شدند. با توزیع کتاب‌های دکتر علی شریعتی و اعلامیه‌های امام خمینی(ره) در بین جوانان در مدارس و مساجد، روحیه مبارزه و جهاد ترویج می‌شد. فرهنگیان و کارگران از اولین گروه‌های مخالف بودند که خواسته‌های خود را به صورت علنی در شهر اعلام کردند...»

به تازگی از نیک‌فام کتاب‌های «خاطرات روزگار سرکشی(خاطرات تقی مکی‌نژاد یکی از اعضاء گروه پنجاه و سه نفر و یکی از فعالان حزب توده ایران)» و «گردش روزگار بر عکس است(خاطرات شفاهی محمدحسین جمالزاده)» وارد بازار نشر کشور شده است.


برچسب‌ها: اراک, کتاب تاریخ شفاهی انقلاب اسلامی در اراک, کتاب گردش روزگار بر عکس است, کتاب خاطرات روزگار سرکشی
 |+| نوشته شده در  چهارشنبه سوم دی 1393ساعت 10:14 قبل از ظهر  توسط يوسف نيك فام  | 
مطالب قدیمی‌تر
 
  بالا